سه‌شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۸ -
- 20 Aug 2019
18 ذو الحجة 1440 آخرین به روز رسانی : ساعت ۱۴:۱۷ به وقت ایران
جنبش راه سبز - جرس
دوستان از «راست» می‌رنجد نگارم، چون کنم؟
این متن  گزارشی است از دواعی و دعاوی آقای حقی و ذکر نمونه هایی که  تشابه «دو ترجمه» را نشان می دهد


توضیح
:  انتشار مطلبی در جرس با عنوان « بیا کاین داوری ها را به نزد داور اندازیم»  به قلم آقای عبدالکریم سروش، واکنش آقای غلامعلی حداد عادل را در پی داشت. علیرغم آنکه آقای حداد عادل جوابیه خود را به این رسانه ارسال نکرده بود، اما جرس به سبب رعایت حقوق ایشان، اقدام به انتشار آن نمود.اینک متن دوم عبدالکریم سروش که به این رسانه ارسال شده است، در ادامه می آید.  جرس آمادگی خود را برای انتشار جوابیه آقای حداد عادل و دیگر کسانی که در این متن از آنها نامی برده شده است اعلام می دارد و این حق را برای آنان محفوظ میداند و یادآوری می کند که هیچکدام از مطالب منتشر شده پیرامون این موضوع، موضع  رسمی جرس نمی باشد.
 

***

 به نام خدا

 

مقدمه:

آقای دکتر غلامعلی حدادعادل «سکوت خود را شکسته اند» و پاسخ مبسوطی به پانوشت کوتاه من در مقاله «بیا کاین داوری‌ها را به نزد داور اندازیم»، داده‌اند. نفس این عمل دفاعی را ستایش می‌کنم. حق اوست که به سرفرازی خویش بیندیشد و اهتمام ورزد تا زنگار اتهام را از رخسار آبروی خویش بشوید. آرزو می‌کنم‌ای کاش چنین امنیتی در جواب و در دفاع، به طور متساوی و متقارن از آن همگان بود و پنجره این آزادی بروی همگان گشوده بود. نه این که چون دکتر سیدعلی حقی (مترجم اصلی کتاب نظریه شناخت کانت)، از زوال شغل وامنیت بترسند و در فضایی پرخطرو پررعب و پرتعدّی، جرأت احقاق حق و ابطال باطل نداشته باشند، و چون مظلومان حاضر در برنامه اعترافات تلویزیونی، به مراد اهل قدرت سخن بگویند، و خائف از عواقب آن باشند، و نه این که چون مصطفی تاج‌زاده، زبان‌‌بریده و دست‌بسته در زندان بنشینند و با هرگونه نقد و دفاع تازه‌ای از خویش، رنجی و زجری و داغی و درفشی تازه به جان خرند، و رخصت و فرصت و جرأت به دادگاه کشیدن خصم خود، یعنی آیت‌الله جنتی را نداشته باشند، و نه چون کاتب مسکین این متن، با هرنقد حق‌گویانه و رازگشایانه یی، شاهد شکنجه عضوی از اعضای خانواده باشند و امنیت شغلی و حیاتی و عِرضی و مالی خود را از دست دهند.

امیدوارم در سال نو و سال‌های آینده خانواده همگان، همچون خانواده محترم آقای حداد در امن و آسودگی و رفاه و نشاط به‌سر برند و چنان نباشد که با زنگ تلفنی یا کوفتن دری، ناگهان از جا بجهند و لرزه بر هفت اندامشان افتد، و سپس با غیبت عضوی از خانواده و سیلی از تهدیدات و تعدیات بی‌شرمانه روبه‌رو شوند و پیشنهاد شهادت به آنان دهند[۱] و ناگزیر فرار از وطن را بر قرار ترجیح نهند. و نیز امیدوارم همچنانکه اقوام نسبی وسببی نزدیک آقای دکترغلامعلی حدادعادل، درحفاظت اطلاعات سپاه به شغل شریف! خود مشغول‌اند، فرهنگیان هم بتوانند بی‌ترس و بی‌آزار و با حرمت و عزّت به خدمت خداپسندانه خویش مشغول باشند، بر روزنامه‌ها و مجلاتشان قفل تعطیل ننهند، کتاب‌هاشان را دروزارت ارشاد به موریانه‌ها نسپارند، یا به نام دیگری انتشار ندهند، یا به‌خاطر آن سر از سیاه‌چال و زندان درنیاورند. مرا البته بیمی و باکی از این تهدیدات نیست و بقول شیخ جلیل خرقان: بیست سالست تا کفن مرا از آسمان فرستاده اند.


آنچه بدنبال می آید نخست گزارشی ست از دواعی ودعاوی آقای دکتر حقی در باب به سرقت رفتن ترجمه اش وتوضیحی در باب نامه یی که مرعوبانه به آقای دکتر حداد نوشته اند وسپس به ذکر نمونه هایی خواهد پرداخت که نشان میدهد -بما لا مزید علیه -که موارد تشابه دو ترجمه چندان گویا و برجسته است که لا جرم یکی از آندو مقتبس از دیگریست وآنگاه نکته هایی از پی خواهد آمد در باب ترجمه قرآن آقای حداد ونیز پریدنش با نصرو فرح و درانتها سخن به اندرزی ختم خواهد شد که :
صحبت حکام ظلمت شب یلداست            نور ز خورشید خواه بو که برآید
آقای حقی هم هر چه ازین پس در آن تنگنای استخوان شکن بنویسند برای من و دیگران قابل درک خواهد بود و لذا هیچ آداب وترتیبی نجویند وهرچه دل تنگشان میخواهد بگویند.


یکم
: آقای دکتر حدادعادل، پاسخنامه خود را با یک فحش و یک دروغ آغاز کرده‌اند که البته آغازی نیکونیست. مرا فحّاش خوانده‌اند و این خود یک فحش است که دیگری را فحّاش بخوانیم. دروغ و افترا هم هست، چرا که من به احدی فحشی نداده‌ام. این قدر هست که اگر از دست کسی کاسه‌ای زهر خورده‌ام، قطره‌ای سرکه به او نوشانده‌ام (از صادق لاریجانی گرفته تا جواد طباطبایی و داوری و فردید و علی معلم و …..)، همین و بس. چرا که «با گرانان به از گرانی نیست» و در این میان بر آنان که حکومتی‌ترند، سخت‌تر حکم رانده‌ام چون حداد و داوری.

گفته‌اند که نامه‌ای یکسره فحاشی و ناسزاگویی در باب دکتر داوری نوشته‌ام! این هم تهمتی و دروغی دیگر است. نامه من یکسره فحاشی و ناسزاگویی نیست، یکسره نقد افشاگرانه و تازیانه نقادانه است، نقد فحش‌های داوری به پوپر و سروش است. وی که پوپر را «دواننده اسب وقاحت در میدان فصاحت» و «مزدور امپراتوری انگلیس» و «دلال چرب‌زبان معاملات ملکی» می‌خواند و از زیر عبای آقای خمینی به سروش لگد می‌زند که «خزعبلات و ترّهات و مکرّرات‌‌گو» است، آیا به سامان و سلامت می‌گوید و سروش که از او مطالبه سند می‌کند که فلان جملات مجعول را از کجای کتاب جامعه باز پوپر آورده‌ای، ناسزا می‌گوید؟ بلی، من مشت تهی از فضیلت دکتر داوری را باز کرده‌ام و نشان داده‌ام که او پوپر نخوانده و نفهمیده، حمله به پوپر می‌کند و «عنقا ندیده، صورت عنقا کند همی» و سلاح جعل و جهالت در دست (در حدّ ندانستن معنای ابطال‌پذیری)، به مصاف پهلوانی از پهلوانان عرصه معرفت می‌رود و لاجرم خائب و خاسر روی به هزیمت می‌نهد.

چیست خود آلاجق آن ترکمان

پیـش پـای نـرّه پـیلان جهان؟

و حال آقای حداد که به قول خودش «نه سر پیاز است، نه ته پیاز»، نامه مرا یکسره فحش و ناسزا می‌خواند تا بر آن همه حرف حساب و نقد روشنگر، قلم بطلان بکشد و دفاعی نافرجام از داوری کند؟ این ننگ برای دکتر داوری و مدافعان او تا پایان روزگار باقی خواهد ماند که وی در روز روشن، خاک در چشم مروّت و معرفت زد و به بهانه نقد پوپر، ناسزاهای رکیک به او گفت و حتی پای جسارت را از گلیم ناسزا درازتر کرد و دست توسّل به دامن جعل و تقلب برد و جملاتی مجعول را از خود بر متن پوپر افزود و آن گاه گریبان وی را گرفت که چرا چنین گفته‌ای؟ اما گناه او بسی بیش از این ناسزاگویی بود. وی ظلم به دانش و دانشگاه کرد. به دانشجویان یاد داد که امر عظیم نقد را سهل بگیرند و حرمت بزرگان را نگاه ندارند و رقم مغلطه بر دفتر دانش زنند و از جعل و تحریف و تقلب باکی نداشته باشند، و وقتی از شاگردی به استادی رسیدند، نخوانده و ندانسته بر پایان‌نامه‌ها مهر تصویب زنند تا دینار و دلاری به جیب زنند.

آقای حدادعادل نیز اگر در زمره ظالمان نبود، در خور التفات و انتقاد نبود. اما چگونه دل رضا دهد که وی، هم به جنبش حق خواهانه سبز ستم می‌کند هم حق خواهان را به آتش «فتنه» می سوزاند هم حرامخوارانه غصب کرسی مجلس می‌کند، هم به دانشجویان کم‌فروشی می‌کند و کم‌حوصله و پرمشغله به کلاس درس می‌رود و مزد کلان می‌گیرد و دانشجویان را گرسنه می‌گذارد، و هم پایان‌نامه دانشجویی مظلوم را به نام خود می‌کند، و هم در فضایی پررعب و نا امن از او اعتراف‌نامه می‌گیرد که ترجمه «مترجم معظم، استاد محترم» البته اتّم و اکمل است!

 

دوم: وقتی نامه دکتر علی حقی (مترجم اصلی کتاب هارتناک) به دکتر حدادعادل را دیدم که نوشته بود: «من ترجمه حضرت‌عالی را ندیده‌ام ولی از اوصاف آن، سبک ترجمه و اتقانش بی‌خبر نیستم، تفاوت آن دو به وجهی است که هر کس آن‌ها را مقایسه کند ... خواهد دید دو ترجمه مستقل از کتابی واحدند»، بی‌اختیار به یاد داستان خود و مناظره‌طلبی‌های مصباحیان افتادم. آنان بر طبل مناظره می‌کوفتند و مرا به فرار از مناظره متهم می‌کردند و در همان حال وزارت اطلاعات مرا چپ و راست احضار می‌کرد و با تهدید و ارعاب، از پاسخ مثبت به مناظره و شرکت در آن اکیداً منع می‌کرد. سنگ را بسته بودند و سگ را گشاده! من نیز ناچار در مطبوعات دلیل‌هایی برای نرفتن و نپذیرفتن می‌آوردم، اما نه دلیل اصلی را. حالا حکایت آقای حداد است . ایشان چنان وانمود کرده‌اند که گویی ایرانیان در فضای آزاد نفس می‌کشند و قلم می‌زنند و به عدالت‌ورزی دادگاه‌های جمهوری اسلامی اعتماد دارند و قادر به احقاق حقوق خود هستند و از زجر و زنجیر و زندان و زوال امنیت و عسرت معیشت و سلب شغل و ... نمی‌ترسند و دلیری ایستادن در مقابل زورگویان را دارند و در جامعه‌ای پیامبرپسند به سر می‌برند که زیردستان حق خود را بی‌لکنت زبان از زبردستان می‌گیرند، نه در جامعه‌ی «عالمان دهان بسته و جاهلان مکرّم». بلی، اگر نویسندگان و دانشگاهیان این دیار سرنوشت قلم‌زنان و خبرنگاران نگون‌بختی را ندیده بودند که به اندک چرخش قلمی، یا به طناب توحش خفه شده‌اند یا سر از شکنجه‌خانه ولایت درآورده‌اند، یا در صندوق صوت و صورت و بنگاه بانگ و رنگ تن به ذلت اعتراف داده‌اند، آن‌گاه مفاد نامه آقای حقی به حداد را باور می‌کردند واستقلال ترجمه را می‌پذیرفتند و آن را از جنس اعترافات تلویزیونی در ظلّ ولایت سلطان جائر نمی‌شمردند. دریغا وافسوسا که نه چنین است. با این همه، آقای حقی حتی در این نامه هم باجی به حداد نداده و با هوشمندی و رندی تمام او را در وصول به مراد ناکام نهاده است. او که حتی در مقدمه کتابش نامی از حداد نبرده و با این کار ناخشنودی خود را از او آشکارکرده، ۱۶ سال پس از انتشار ترجمه حداد می‌نویسد هنوز «من ترجمه حضرت‌عالی را ندیده‌ام»! به صد زبان فریاد می‌زند که هرچه درباره آن می‌گویم از سر اکراه و مصلحت است نه اختیار و حریّت. وگرنه چنین کسی کجا می‌تواند داوری کند: «هرکس آن‌ها را مقایسه کند، خواهد دید دو ترجمه مستقل از کتابی واحدند»! و این داوری را چه کسی از او خواهد پذیرفت؟ او که ترجمه حداد را هرگز ندیده و نخوانده است!

حقاً کاری زشت تر از حرکت حدادعادل نیست که در محبس بزرگ جمهوری اسلامی و در محاصره گرگان هار امنیتی، از علی حقی بی‌رحمانه اعتراف می‌گیرد و آن را مغرورانه به رخ دیگر رعایای مرعوب سلطان می‌کشد. پیداست که نه آقای حقی در پاسخ نامه حداد، اعترافی کرده و نه (به فرض اعتراف) سخن او مقبول و مسموع است.

آیا عجب نیست که آقای حداد در مقدمه جوابیه‌اش می‌نویسد:«من در این نوشته... به انقلاب و سیاست و جمهوری اسلامی و شرق و غرب هم کاری نخواهم داشت... و کوشش خواهم کرد نوشته‌ام صورت یک گزارش علمی داشته باشد و گزاره‌های آن قابل تحقیق باشد...»؟ آیا واقعاً در شرایط کنونی جمهوری اسلامی قابل تحقیق است که حرف دل آقای حقی چیست؟ و آیا او می‌تواند آن را بر زبان آورد و سر خود را بر باد ندهد؟ و آیا این عین سیاست‌کاری نیست که کسی را وادار کنند که از سر اکراه سخنی بگوید و جرأت انکار آن را نداشته باشد؟ و آیا گزارش آقای حداد علمی و عینی ست؟ بگذریم از اینکه وی چنان از عینیّت و علمیّت سخن میگوید که گویی برگی از دفتر کانت نخوانده است.

 

سوم: حق این است که آقای حداد به نیکی می‌دانسته که در دل و بر زبان حقی، مترجم مظلوم آن کتاب چه می‌گذشته است و آن را بارها و از کسانی بسیار شنیده بوده است (آخرینش فرزند من، سروش دباغ که بی‌واسطه آن را از حقی شنیده و صراحتاً آن را با حداد در میان نهاده است، ۱۳۸۹زمستان). شاهدان ماجرا یکی دو تا نیستند، و عبدالکریم سروش اولین کسی نیست که این راز را فاش می‌کند. در همان اوان ترجمه کتاب، آقای علی حقی گاه نزد من می‌آمد و مشکلات ترجمه را می‌پرسید. پس از چاپ کتاب هم (۱۳۷۶)، خود به من گفت که ترجمه‌اش را حداد به سرقت برده است. هم او بود که به من خبر داد که آقای حداد (که گویی چیزی از این رازگشایی به گوشش خورده بود)، در سفری به مشهد، پدر علی حقی را صدا زده و به او گفته مواظب فرزندش باشد! مجله کیان هم در همان اوان یادداشتی تهیه کرده بود تحت عنوان «یک پدیده عجیب در بازار کتاب»، درباره دو ترجمه مشابه از یک کتاب نه چندان مهم در کانت‌شناسی، تا تعجب و تأسف خوانندگان را برانگیزد، اما مصلحت دید دوستان آن را به انبار فرستاد نه به بازار. آقایان تهرانی و رخ‌صفت از شاهدان ماجرا بوده‌اند و هر دو مستقیماً قصه سرقت ترجمه را از حقی شنیده‌اند، همچنین حسین پایا و پناهنده. این که آقای حداد اکنون و در آستانه انتخابات ریاست جمهوری، در صدد انکار این راز فاش شده برمی‌آید، باید دواعی و دلایل دیگری داشته باشد. البته کسی که مجلدات عدیده دانشنامه جهان اسلام را تألیف خود می‌شمارد و به نام خود می‌کند و ابطال هفتصد هزار رأی را در روز روشن انکار می‌کند، چه باک دارد از این که حق یک دانشجوی مظلوم ومرعوب را بخورد و به روی مبارکش نیاورد؟ و بالاتر از آن انگشت در چشم آن دانشجو کند و از او اعتراف‌ بازجویانه بگیرد. باز هم می‌گویم خطاکاران وجفاکاران بسیارند و اگر آقای حدادعادل در زمره ظالمان نبود، در خور التفات و انتقاد نبود. اما این ستم ستبر و سنگین که سینه صبوری را سوراخ می‌کند، تحمل بردار نیست.

شک ندارم که آقای حداد اکنون و در گیراگیر حمله به من و دفاع از داوری، انتقام خود را از حقی می‌گیرد. حقی بیش از حقّش می‌دانسته و بزرگتر از دهانش سخن گفته است، و باید زبانش بریده شود. آقای حداد که این مدعای حقی را می‌دانسته و شنیده بوده است، نمی‌دانم چرا در جوابیه‌اش خود را به «کوچه چپ» می‌زند و می‌نویسد: «آقای حنایی‌کاشانی در این توضیح خود ادعای سرقت ترجمه آقای حقی را به خود آقای حقی نسبت می‌دهد. من مبنای این انتساب را نمی‌دانم.»

آقای حنایی‌کاشانی، ویراستار ترجمه، در نوشته وبلاگی‌شان (مورخ پنجم اسفند ۱۳۹۱)، در جواب آقای حداد می‌نویسد: «من اکنون می‌توانم به آقای دکتر حدادعادل و دیگر خوانندگان یادآور شوم نخستین بار این ادعا یا اتهام را کی و کجا شنیدم... و چرا بر این گمانم که منشأ شیوع این اتهام خود آقای علی حقی بودند. در اواخر تابستان ۷۶ یا ۷۷ به دعوت آقای حسین پایا گرد آمده بودیم به همراه آقای دکتر آرش نراقی و دکتر ابراهیم سلطانی و هومن پناهنده و دکتر غلامرضا کاشی... در پایان جلسه آقای حسین پایا مرا مخاطب قرار دادند و گفتند: ۱ـ آقای علی حقی مدعی شده‌اند که ترجمه دکتر حداد عادل کپی ترجمه ایشان است. ۲ـ بر من خرده گرفتند که چرا اصولاً حاضر شده‌ام برای آقای دکتر حداد عادل کار کنم... بنابراین از نظر من روشن است که ادعا یا اتهام سرقت ترجمه نمی‌تواند «ساخته» آقای دکتر سروش باشد. گرچه شاید آقای دکتر سروش آنچه را در پشت سر در گردش بوده است، به طور علنی اعلام کرده است... اکنون با آنچه که می‌توانیم آن را «انکار رسمی» آقای دکتر علی حقی بنامیم، این پرسش پیش می‌آید که چه کسی نخستین بار این ادعا را از خود آقای حقی شنیده است و چگونه می‌تواند این ادعا را اثبات کند؟ آیا آقای دکتر سروش این ادعا را از خود آقای علی حقی شنیده‌اند؟ آیا آقای پایا این ادعا را از خود آقای حقی شنیده‌اند؟ آیا دانشجویان آقای حقی این ادعا را از ایشان شنیده‌اند و اگر شنیده‌اند حاضرند شهادت دهند؟...».

نوشته آقای حنایی بلندتر از این و متضمن فوائد بیشتری است. برای اطلاع جناب آقای حنایی عرض می‌کنم، اولا: بلی، من خود، آن ادعا را از آقای حقی شنیده‌ام، و بسی افراد دیگر مثل آقایان رخ‌صفت و تهرانی و... ثانیاً: «انکار رسمی» آقای حقی انکار نیست، سخنی است رندانه و نامسموع. انکار هم باشد در نسبت نامتقارن مدّعی و مدّعاعلیه چه ارزشی دارد؟ ثالثاً: دانشجویان حقی هم اگر از او شنیده باشند، جرأت شهادت دادن آشکار ندارند، وگرنه باید شهادت اختیار کنند. باری اگر قول آقای حقی حجت است و آقای حداد، انکار رسمی ایشان را شاهد کافی و لازم برای مدعای عدم سرقت می‌دانند، اقوال دیگر آقای حقی هم حجت است بر سرقت مسلّم ایشان. و اگر اینجا حجت نیست، آنجا هم حجت نیست. والبته باید بیفزایم که شهادت در سایه رعب و ناامنی (یعنی آن انکار رسمی) البته حجت نیست. اما در غیبت تهدیدات و در غیاب «مهابت استاد معظم» البته موجّه است.

عجیب است که آقای حداد باز هم دچار دروغ یا لغزش حافظه یا تغافل و تجاهل شده‌اند و نوشته‌اند: «سروش که هیچ‌کدام از این دو ترجمه را ندیده با قاطعیت و یقین ترجمه مرا همان ترجمه آقای حقی قلمداد کرده است». به عرض ایشان می‌رسانم که «بد سگالیدی نکو پنداشتی» و به یادشان می‌آورم که نسخه‌ای از آن ترجمه را خود ایشان در جلسه‌ای از جلسات هیئت امناء دانشنامه جهان اسلام به من دادند (در حضور آقایان میرسلیم، جعفر شهیدی، مهدی محقق، جعفر سبحانی و...). آقای حقی هم به دست خود نسخه‌ای از ترجمه‌شان را همان ایام به من هدیه کردند و من در همان اوان به مقایسه آن‌ها پرداختم. هر دو نسخه اکنون در کتابخانه منزل من هست و گرچه اینک بدان‌ها دسترسی ندارم، و جور ولایت مرا هزارها فرسنگ دور از وطن نشانده است آقای حداد هر وقت بخواهند می توانند بروند و آنها را بیابند. بلی من این هر دو ترجمه را دیده‌ام و نیک خوانده‌ام و داوری خود را در باره آن‌ها دراینجا می‌آورم.

من البته از ساجدان معبد سیاست و عاشقان مسند ریاست وطائفان کعبه قدرت و زائران قبله دولت و سنباده‌کشان بر سکّه قلب ولایت و ناخن‌کشان بر چهره پاک رعیّت و سخنرانان در جمع انصار حزب‌الله و توجیه‌گران شکنجه خلق‌الله که دانشنامه مرقومه دیگران را تألیف خود می‌نامند و نشستن غاصبانه بر کرسی مجلس را حق خود می‌دانند، انتظار ندارم که با دیدن این شواهد براحتی خطای پرجفای خود را بپذیرند و جامه ناپاک باطل را از تن برون کنند و کسوت پاکیزه حق را در بر کنند. بقول آن فیلسوف: توبه کردن از معصیت آسان است بشرط آنکه صغیره باشد نه کبیره!

 

چهارم: احتجاج من گرچه تا همین جاهم تمام است شواهد زیرین فوق التمام است.

آقای حداد می‌نویسد: «در تمام مدتی که به ترجمه این کتاب مشغول بوده‌ام حتی یک بار هم به سراغ ترجمه آقای حقی نرفته‌ام و به جرأت می‌گویم که اگر کسی همه جملات این دو ترجمه را با هم مقایسه کند یک جمله هم پیدا نخواهد کرد که دلالت بر تقلب و سرقت ادبی داشته باشد...».

آزمون این مدعا بسیار ساده است. در حقیقت آقای حدادعادل تن به آزمون ابطال‌پذیری داده است (که می‌دانم معنایش را خوب می‌داند، برخلاف آن استاد معظّم که یک کتاب ۲۵۰ صفحه‌ای در نقد کل فلسفه کارل پوپر می‌نویسد، اما از درک معنای معیار ابطال پذیری عاجز است). از خواننده محترم میخواهم با شکیبایی آنهارا بخواند ومقایسه و داوری کند که آیا هریک ازین نمونه‌ها ویرایشکی از دیگری نیست؟:


به این جمله در پاورقی ص ۱۳۷ از ترجمه آقای حداد نظر کنید:

«تنها چیزی که ما توانسته‌ایم اثبات کنیم، و تنها چیزی که می‌خواسته‌ایم اثبات کنیم، این است که این تعارض مبتنی بر یک توهم است و بس، و علیت بر حسب اختیار دست کم با طبیعت مانعةالجمع نیست».

 

و حالا به ترجمه آقای حقی ص۱۶۰ توجه کنید:

«تنها چیزی که می‌توانستیم اثبات کنیم، و فقط همین را نیز می‌خواستیم انجام دهیم، این است که ثابت کنیم تعارض مبتنی بر یک توهم محض است و این که علیت و اختیار دست کم با طبیعت ناسازگار نمی‌باشند».

  

نیز از ترجمه حداد ص ۴۸:

«کانت بر این باور است که اثبات کرده است دوازده مقوله و فقط دوازده مقوله وجود دارد، یعنی اثبات کرده که دوازده مفهوم محض فاهمه و فقط دوازده مفهوم محض وجود دارد. تا این جا چیزی که او تصور می‌کند به اثبات رسانده، صرفاً آن چیزی است که فی‌الواقع هست و همان‌طور که خود او ذکر کرده وی به «مسأله واقع» پاسخ داده است... او تصور می‌کند در بخشی که ذیل عنوان «سررشته کشف همه مفاهیم محض فاهمه» آورده مقولاتی را که فی‌الواقع وجود دارند مشخص کرده است و این همان بخشی است که به آن استنتاج متافیزیکی هم گفته می‌شود.»

 

و حالا از ترجمه حقی ص ۶۳:

«کانت بر این باور است که ثابت کرده است دوازده، فقط دوازده مقوله، و به تعبیری دوازده مفهوم محض فاهمه وجود دارد. تا این جا آنچه کانت تصور می‌کند ثابت کرده است، فقط آن چیزی است که در واقع است یا به تعبیر کانت یک امر واقع است. ولی مقولاتی را که در واقع وجود دارند در فصلی موسوم به «کلید کشف تمام مفاهیم محض فاهمه» ثابت می‌کند. این همان فصلی است که غالباً به عنوان استنتاج متافیزیکی بدان اشارت می‌رود».

 

نیز از ترجمه حداد، ص۲۵:

"فرض کنید همه اشیاء در تاریکی قرار دارند و تنها می توان با فراتاباندن آنها بر صفحه برافروزیده رادار مشاهدشان کرد. در این حال ما دو قسم موجودیت داریم: در یک سو اشیاء فی نفسه که چون در تاریکی قرار دارند شهودشان هرگز ممکن نیست و در سوی دیگر تصویرهای روی صفحه رادار، که چون شرط مرئی شدن را واجد شده یعنی فروزش یافته اند قابل مشاهده اند. در این تمثیل (که یقینا از بعضی جهات ناقص و نارساست) سه نکته وجود دارد: اولاً درست همانطور که اشیاء نافروزیده قابل رویت نیستند چرا که نوری ندارند، اشیاء فی نفسه نیز قابل شناخت نیستند چون در مکان نیستند. ثانیاٌ درست همانطور که شیء و تصویرش بر صفحه رادار دو وجود مختلف اند، شیء فی نفسه و شیء به شهود آمده نیز دو وجود مختلف اند. ثالثاً میان رابطه شیء و تصویر آن بر صفحه رادار از یک سو و رابطه شیء فی نفسه و شیء به شهود آمده از سوی دیگر مماثلتی هست و آن این است که این هر دو رابطه رابطه‌ای علّی است."

 

ترجمه حقی، ص ۳۹:

"فرض کنید همه اشیاء در تاریکی واقع اند و صحنه به گونه‌ای طرح ریزی شده است که این اشیاء فقط می توانند بر روی یک صفحه رادار روشن رویت شوند. در این جا دو نوع موجود وجود دارد. از یک سو اشیاء فی نفسه که هرگز نمی توان آنها را شهود کرد، چون در تاریکی واقع اند، و از سوی دیگر تصاویر روی صفحه رادار که می توان آنها را دید زیرا شرایط لازم مرئی شدن یعنی روشن بودن را واجد هستند. در این تمثیل (که قطعا از برخی جهات نارساست) سه نکته وجود دارد: اول اینکه دقیقاً همانگونه که اشیاء را در تاریکی‌به این دلیل که دارای روشنی نیستند- نمی توان رویت کرد همین طور اشیاء فی نفسه را –از آن حیث که در مکان نیستند- هرگز نمی توان شناخت. دوم اینکه دقیقاً همانطور که شیء و تصویر شیء بر روی صفحه رادار دو موجود متفاوتند، شیء فی نفسه و شیء شهودی نیز دو موجود متفاوتند. سوم اینکه شباهتی است میان ارتباطی که شیء با تصویر آن بر روی صفحه رادار دارد با ارتباطی که شیء فی نفسه با شیء شهودی دارد. این هر دو رابطه رابطه علیّ است."

 

ترجمه حداد، صفحه ۱۰۱:

"این جاست که اختلاف سرنوشت سازی که میان دیدگاه‌های کانت و لایب نیتس وجود دارد به وضوح آشکار می شود. در نظر لایب نیتس مکان که به صورت امری ممتد فهمیده می شود واقعی نیست و احساس راه وصول به حقیقت نیست. معرفت را باید از طریق عقل کسب کرد نه از طریق ادراک حسی. آنچه از ادراک حسی عائد می شود چیزی جز تصویری مبهم و غیرقابل اعتماد از آنچه عقل آن را به وضوح و درستی می نمایاند نیست."

 

ترجمه حقی، ص ۱۲۲:

"در این جا آن تفاوت بارز میان دیدگاه‌های کانت و لایب نیتس آشکار می شود. از نظر لایب نیتس مکان که به عنوان امری ممتد فهمیده می شود واقعی نمی باشد و احساس نیز از نظر وی راه نیل به حقیقت نیست. از نظر او به شناسایی از طریق عقل و نه از طریق ادراک حسی می توان دست پیدا کرد. ادراک حسی تنها تصویری غیرقابل اعتماد و مبهم از آنچه عقل می تواند به طور واضح و متیقن مشاهده نماید بدست می دهد."

 

نمونه‌ها از این‌ها بیشتر است. جای سوالست که چرا آقای حداد این مواضع را از دو کتاب مثال نیاورده و مثال‌هایی آورده که اختلافشان بسیار چشمگیر باشد؟آیا شباهت این نمونه‌ها تصادفیست وآیا این نمونه‌های برجسته شباهت، برای ابطال مدعای ایشان کافی نیست؟

 

پنجم: به قصه تحقیقات کانتی و غیرکانتی آقای حداد می‌رسیم. ایشان معتقدند که در طول سی سال اخیر در زمینه کانت‌شناسی فعال بوده‌اند و کتب و مقالات بسیار داشته‌اند... الخ.

در مورد کتاب‌ها پذیرفته‌اند که مجلدات عدیده دانشنامه جهان اسلام تألیف ایشان نیست و علت این‌که آن‌ها را سهواً وتسامحا!جزو تألیفات خود آورده‌اند، این است که «مرسوم» است که دائره‌المعارف‌ها را جزو تألیفات ویراستاران محسوب کنند!!! نمی‌دانم این رسم در کجا، در کدام شهر و روستا، در کدام مدرسه و دانشگاه، در کدام کشور پیشرفته و پیش‌نرفته مرسوم بوده، و آن‌قدر مرسوم و رایج بوده که رئیس فرهنگستان ادب ایران را هم به رغبت انداخته که بی‌ملاحظه ادب و بی‌عذاب وجدان، سیزده‌ جلد از مجلدات فربه دائرةالمعارف را به‌نام خود کنند و به روی خود نیاورند ودررویای شیرین روزهایی باشند که عنوان «دانشنامه حداد» برزبانها بگردد تا وقتی که کسی ناگهان مچ ایشان را بگیرد و ناگزیر سر از بالین غفلت بردارند وبا ژست دروغین تواضع ،اعتراف به خطا کنند و در پی تصحیح آن برآیند. من به خواننده این متن اطمینان می‌دهم که اگر این خرده گیری و رازگشایی نبود، آن سیزده جلد و جلدهای دیگر هم ملّاخور شده بود و به سرقت رفته بود و آب از آب تکان نخورده بود و ایشان بخیه نازده، اهل بخیه شده بودند!

به قول نظامی:

گوسپندی که مهتر گله بود

پایـش از بـار دنبه آبله بود

برد و خوردش به کمترین نفسی

وین چنین خـورده بـود باز بسی

 

ایشان بر من خرده گرفته‌اند که: «مگر از کتاب تمهیدات من که ترجمه پرلگمنا کانت است، خبر نداشته‌ای؟ تو که خوش‌حافظه‌ای چرا تجاهل کرده‌ای و آن را به حساب تحقیقات من نگذاشته‌ای؟ من و تو با هم جایزه کتاب سال گرفتیم، من برای ترجمه تمهیدات و تو برای ترجمه کتاب مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین...»، و آن‌گاه از قول آقایان خرمشاهی و نجفی شواهدی آورده‌اند که ترجمه تمهیدات از احسن و اقوم متون فلسفی فارسی است.

به اطلاع ایشان می‌رسانم که من آن کتاب را فراموش نکرده‌ام. چگونه فراموش کنم در حالی‌که خود در تهیه متون اصلی کتاب کانت (که در بازار کمیاب بوده و هست) به ایشان کمک کردم؟ حتی در ترجمه عنوان کتاب پیشنهادهایی کردم که مقبول ایشان واقع نشد. در نقد ترجمه به ایشان تذکراتی دادم، علی‌الخصوص مقدمه‌ای که به قلم خود بر آن کتاب نوشته‌اند که به گمان من بسیار رقیق و کم‌جان است . نیز به یاد ایشان می‌آورم که جایزه من در آن مراسم برای کتاب فلسفه علوم اجتماعی بود نه مبادی مابعدالطبیعی...! این‌ها همه به جای خود، ولی سؤال من این است: مگر ترجمه تمهیدات که رساله دکتری ایشان است، و کاری است دانشجویی، جزو کارهای تحقیقی ایشان شمرده می‌شود؟ نکند این هم «مرسوم» است که استادان، کارهای قبلی دانشجویی خود را جزو تحقیقات بعدی استادی خود می‌شمرند؟ من عمداً آن کتاب را در زمره تحقیقات کانت‌شناسی ایشان نیاوردم که اولاً کاری تحقیقی نیست، ترجمه‌‌ای است از زبان دوم (نه از زبان اصلی)، از کتابی درجه دوم و ساده شده از کانت. نقد متینی هم از ترجمه آن کتاب تا کنون صورت نگرفته تا معلوم شود که از چه درجه‌ای از اتقان و صحت برخوردار است و آن اقوال گشاده‌دستانه دوستان هم در تحسین ترجمه ایشان، گرچه مشفقانه و مشوّقانه است، به هیچ روی ضامن استحکام و اتقان آن نیست. و باری سخن بر سر کارهای ایشان پس از درجه دکتری و استادیاری است نه نردبانی که از آن بالا رفته‌اند تا به آن مدارج برسند.

اما مقالات تحقیقی ایشان! بهتر بود ذکری از آن‌ها به میان نیاورند. پاره‌ای از آن‌ها را من هم دیده‌ام.[۲] بی‌مبالغه می‌گویم چیزی است در حدّ یک تکلیف دانشجویی، نه مقاله‌ای استادانه و پژوهشی و ابتکاری و در خور عرضه در مجلات فلسفی جهانی. حتی در پاره‌ای از آن‌ها مشهود است که آقای حداد در درک مراد کانت در معرفت‌شناسی هم ناکام مانده‌اند، چه جای نقد و ابتکار. و حالا سؤال من این است: پس از سی‌ سال اشغال کرسی تدریس آیا همین است دستاورد یک استاد کانت‌شناس: یک جلد مجموعه مقالات ۲۵۰ صفحه‌ای به علاوه یک ترجمه مشکوک و متنازع فیه از یک کتاب درجه چندم که به قول آقای حنایی، افتخاری برای کسی نمی‌آورد؟ این است خدمت علمی یک استاد به دانش و دانشگاه؟ آن همه مشغله علمی و غیرعلمی که آقای حداد پذیرفته‌اند و دست رد به سینه هیچ‌کدام نزده‌اند، آیا عین کم‌فروشی به دانشگاه و دانشجویان نیست؟ آقای حقی که در جواب نامه بازجویانه و اعتراف‌گیرانه آقای حداد می‌نویسد: «جناب‌عالی با وجود اشتغالات متعدد، بخش قابل ملاحظه‌ای از آن را با اصل مقابله فرمودید...»، به گمان من عین اعلام جرم علیه یک استاد پرمشغله است. مگر استاد غیر ازتحقیق وتفحص و درس دادن به دانشجویان، خواندن رساله‌های آنان، آن‌هم با حوصله و فراغت، مشغله دیگری هم دارد یا باید داشته باشد؟ و مگر جز این است که به خاطر آن حقوق کلان استادی می‌گیرد؟ آنچه ما در دانشگاه‌های اروپا و آمریکا دیده‌ایم این است که اگر استادی را به کاری غیردانشگاهی دعوت می‌کنند، مرخّصی موقّت می‌گیرد، نه این‌که ده شغل را با هم حفظ کند، و ده عنوان را با هم یدک بکشد و از همه کم بگذارد و حق هیچ‌کدام (به‌خصوص دانشجویان مظلوم) را ادا نکند. حرام‌خوری و کم‌فروشی یعنی همین! حق این است که نه دفاع آقای حداد از خود، و نه نامه حقی به وی، هیچ‌کدام به سود او نیست. این‌که آقای حداد چنگ توسل به کاری دانشجویی، یعنی ترجمه تمهیدات می‌زند، بهترین نشانه است بر این‌که انبان تحقیقات خالیست واینکه به ترجمه یی مشکوک از کتابی مهجورمتوسل می‌شود نشانه آنست که انبان تحقیقات نه تنها خالی بل سوراخ است.

 

ششم: و حالا آن اعتراض من به ترجمه قرآن، قوّت بیشتر می‌گیرد. استادی با چنین مشاغل عدیده و کثیره و با چنان انبانی سوراخ و خالی از پژوهش‌های فلسفی، و با چنان کم‌حوصلگی و کم‌فروشی به دانشجویان، به قول خودش، نه سال را صرف ترجمه قرآن می‌کند که نه در تخصص اوست و نه در راستای تخصص او. مگر ترجمه قرآن کم است؟ بیش از شصت ترجمه فارسی از شصت مترجم قرآن داریم (از قمشه‌ای گرفته تا آیتی و خرمشاهی و امامی و جلال‌الدین فارسی و مجتبوی و حسین ولیّ و خواجوی و صفارزاده و معزّی و گرمارودی و معادیخواه ومکارم ومشکینی و دهلوی و فولادوند و...). مگر آقای حداد ذوق و دانش بیشتری از آن مترجمان در زبان عربی و زبان فارسی دارند؟ مگر صاحب نظریه خاصی در ترجمه و تفسیر هستند؟ مگر رشته علمی و دانشگاهی (و حوزوی؟) ایشان، تفسیر و توابع آن بوده است؟ مگر کمبودی در قرآن‌شناسی، ترجمه فنّی دیگری از قرآن را الزام کرده است؟ مگر کار دیگری نداشته‌اند و درس و مشق دانشجویان را به کمال انجام داده‌اند که به ترجمه فارسی قرآن پرداخته‌اند؟ همه این سوالها جواب‌های روشن دارند. آقای مرتضی کریمی‌نیا که در قرآن‌شناسی صاحب نظرند و ترجمه تاریخ قرآن نولدکه ومفهوم النص حامد ابوزید را در کارنامه پژوهشی خود دارند، با آقای حداد در باب ترجمه قرآن، گفت‌وگویی کرده‌اند که خوب است خوانندگان در وبلاگ ایشان بخوانند.[۳] بی‌مبالغه میگویم آقای حداد حتی در درک سوالهای مصاحبه گر هم کم میآورد چه جای جواب آنها. ودلخوش است به اینکه فی المثل به جای کلمه قرآنی کرسی، واژه «اورنگ» را نهاده است. و درین میان دریغ از یک دلیل روشن برای لزوم ترجمه‌ای تازه. دریغ ازیک بصیرت راهگشا. دریغ از یک حرف تازه. دریغ از یک نکته درخشان و ابتکاری و بی‌سابقه! دریغ از یک نشانه روشن بر توانایی و تمیز ویژه ایشان، و آن‌گاه نمایندگان مجلس باید مجبور باشند که هر روز قرآن را همراه با ترجمه ایشان در مجلس شورا بشنوند که البته نه بوی خودپسندی می‌دهد نه معنای خودنمایی! و دانشجویان فلسفه هم باید منت ایشان‌ را بپذیرند که با وجود مشغله بسیار (ترجمه قرآن علاوه بر سیاست و ریاست بر بنیادهای بسیار) به تکالیف و رساله‌هایشان، نظری ناقص انداخته‌اند یا با شرح و ترجمه مکرّر یک کتاب متوسط، کانت را به ایشان شناسانده‌اند. اگر ترجمه کردن قرآن برای ثواب و پاداش بوده، رسیدگی جدی به کار دانشجویان و کسب دانش بیشتر در کانت‌شناسی و خواندن مقالات جدیده و عدیده که فرصت سرخاراندن برای یک محقّق جدی باقی نمی‌گذارد، البته عین وفای به عهد معلّمی و موجب ثواب بیشتر است. شاید به قول مولانا:

خویشتن مشغول کردن از ملال

قصـد دارد از کـلام ذوالجـلال

 

و من جرات نمی کنم که بگویم ایشان خدای ناکرده، اغراض ناسالم دیگری داشته‌اند. فقط میتوانم ایشان را به ترجمه پیروز و محققانه آقای پیروز سیّار از اناجیل اربعه ارجاع دهم تا دریابند که اگر در وادی درشتناک ترجمه کتاب‌های مقدس قدم می‌نهند، چگونه چالاک و مجهّز و یک دله سلوک کنند و صد هندوانه را به یک دست برندارند، و مفتون ستایش‌های ستایشگران نشوند تا محصول کارشان نه تکرار مکررات متوسط و نام‌جویانه، بل ارائه و افاده محصولی ماندگار و محقق‌پسند باشد.

 

هفتم: در توضیح بقیّت مسائل به اختصار می‌کوشم. آقای دکتر حداد در باب کثرت مشاغل و مناصب، پاسخی مرحمت نفرموده‌اند[۴] بلی، من هم خوب می‌فهمم که:

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود؟

اما به یادشان می‌آورم که:

 

خوشـا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

دلا مباش چنین هرزه‌گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

 

ذوق‌ورزانه گفته‌اند که با فرح نمی‌پریدم با «حاج فرج» می‌پریدم. به یاد آقای غلامعلی مشهدی‌ غلامعلی‌‌حداد می‌آورم که به نیکی علت این آشفتگی و انکار شدید را درمی‌یابم. کافی است که ایشان به سایت «بازتاب امروز» که سایت خودی است، مراجعه کنند تا جواب خودشان را دریافت دارند. آن‌ها هم از پریدن ‌غلامعلی‌‌حداد با دکترنصر و پریدن نصر با فرح سخن به میان آورده‌اند و پاسخ جناب حداد را کافی و شافی ندانسته‌اند. نیز به پانوشت‌های مقاله خودشان در «بازتاب امروز» مراجعه کنند تا خویشتن را نیکو در آینه دیگران ببینند و آینه خودبینی را بشکنند.

اما چهار نکته در آن سایت نیست که من می‌آورم:

اول، این‌که آقای دکتر نصر، دست‌کم رفتاری یکسان و سازگار داشته‌اند. اگر آن روز با فرح می‌پریدند، امروز هم می‌پرند. اگر آن روز مفتخر به همنشینی با بزرگان سلطنت بودند، امروز هم هستند، به طوری که حتی در نقل وقایع آن دوران، هیچ‌گاه «اعلیحضرت فرمودند، رفتند، پاسخ دادند...»، از زبانشان نمی‌افتد. اما آقای حداد صلاح را در کتمان کردن رابطه خودشان با دکتر نصر و فرح می‌دانند که البته قابل فهم است. این رابطه فقط در قالب استادی وشاگردی نبوده وبگفته سایت بازتاب: بعد از اینکه دکتر نصر به ریاست دفتر مخصوص برگزیده شد این ارتباطات تنها به انجمن شاهنشاهی فلسفه محدود نمانده است. و البته سایت بازتاب نیاورده است که آن رابطه هنوز هم برقرار است.

دوم، این‌که به یاد آقای حداد می‌آورم که در ابتدای انقلاب که ایشان را دعوت به پیوستن به ستاد انقلاب فرهنگی کردم، عذر آوردند که در انظار ظاهرشدن برایشان هزینه دارد، و‌ای بسا کسانی در ایشان طعن بزنند و او را «کیف‌کش دکتر نصر» بخوانند (عین همین عبارت). و به همین سبب در «پستو»های وزارت آموزش و پرورش پنهان شدند وانشاءهایی به جای کتب علوم اجتماعی نوشتند و آموختنش را به دانش‌آموزان مدارس تکلیف کردند. در سال ۱۳۵۹، اساتید علوم اجتماعی دانشگاه‌ها، سمیناری برای نقد آن کتاب‌ها برگزار کردند و آقای حداد با بیان این‌که اینان انقلاب را محاکمه می‌کنند، کار آنان را تخطئه و در سمینار را تخته کردند!

سوم این‌که ایشان لاجرم به یاد دارند که این دوست، شرط دوستی را سالی پیش از انقلاب بجا آورد و ایشان را از پریدن با دکتر نصر و فرح نهی کرد و تکلیف امر به معروف ونهی از منکر را گزارد تا پس از انقلاب نگویند که با «فرج» می‌پریدم نه با فرح! 

چهارم. نمی‌دانم آقای علی لاریجانی حالا هم شهامت گفتن این نکته را دارند که در ابتدای انقلاب با من گفتند که یکی از علل بدنامی آقای مطهری میان دانشجویان و انزوای غم‌انگیز ایشان این بود که آقای حداد خود را زیادی به ایشان می‌چسباند و این برای آقای مطهری گران تمام شد، چرا که همه کس آقای حداد را پادو نصر می‌شمرد و... همچنین فرزند آقای مطهری هم از گذشته آقای حداد داستانها دارند که باید خود بگویند.

قصه ابطال هفتصدهزار رأی و بر کرسی غصبی نشستن آقای حداد و سرپیچی آقای جنتی از جواب و اصرار آقای تاج‌زاده بر دادگاهی کردن جنتی و نهایتاً به زندان رفتن آقای تاج‌زاده و «زبان‌بریده به کنجی نشسته صمٌّ بکمٌ» هم، چنان ظاهرو اظهر من‌الشمس است و در باب آن چندان وثائق و شواهد هست که مرا از اطاله کلام بی‌نیاز می‌کند، «الله‌الله اشتری بر نردبان».[۵]

کلّ این داستان مرا به یاد آن شعر فریدالدین عطار نیشابوری می‌اندازد که :

صدهزاران طفل سر ببریده شد

تـا کلیـم‌الله صـاحب دیده شد

که در اینجا باید گفت:

صدهزاران رأی سرببریده شد

تا غلام رهبری بگـزیده شد!

از غرائب است که ایشان استدلال می‌کند که آراء صندوق‌ها را نه تو شمرده‌ای، نه من![۶] مگر جمعیت کشور ایران را من و شما شمرده‌ایم؟ مگر ثابت ماکس پلانک را من و شما اندازه‌گیری کرده‌ایم؟ و مگر تعداد حجّاج پارسال عربستان را من و شما شماره کرده‌ایم؟ کارشناسان می‌گویند و ما تصدیق می کنیم. کارشناسان وزارت کشور و در صدر ایشان معاون وزیر و مسئول مستقیم این امر آقای مصطفی تاج‌ زاده گفته‌اند که هفتصدوبیست وشش‌هزار رأی را شورای نگهبان ابطال کرد و علیرضا رجایی را کنار زد تا مجلس را برای حدادعادل آب و جارو کند! چه کسی جز تاج‌زاده، مسئول و کارگزار این نظام، حقّ اظهار نظردراین امررا دارد؟ آیا کارشناس و مسئول مستقیم امر را شما خصم می‌شمارید و شهادت او را شهادت خصم می‌دانید؟

 

هشتم: به نکات پایانی میرسم .چند سال پیش که به عیادت مرحوم علی‌گلزاده‌غفوری، آموزگار اخلاق و عربی من و شما در دبیرستان علوی، رفته بودم، در میان سخن گفت که من همیشه برای آموختن قواعد زبان عربی به شما ازقرآن و احادیث دینی کمک می‌گرفتم، از جمله این حدیث را برایتان می‌خواندم که: کفاک خیانة أن تکون امیناً للخائنین (خیانت همین بس که امین خائنان باشی). آن‌گاه افزود: آن را آن روز گفتم تا امروز که آقای حدادعادل به گذشته رجوع می‌کند، آن حدیث را به یاد آورد و با خود بیندیشد مبادا امانتدار خائنان شده باشد. این را نوشتم تا به «دوست پرمهر» سابقم بگویم عمله ظلمه شدن، نه کاری است خُرد.

من همان روز ز فرهـاد طمع ببریدم

که عنان دل شیدا به لب شیرین داد

روزی که با عبدالحسین خسروپناه (رئیس کنونی انجمن حکمت)، گفتی شکنجه‌ها که در زندان ولایت بر مظلومان می‌رود، کار اسراییلی‌هاست[۷]، سوگمندانه دانستم که چرب و شیرین منصب و مکسب چنان طبع و خوی انسانی تو را گردانیده و اژدهای حشمت و قدرت چنان وجدانت را فسرده و فشرده و کشته که راه بازگشت برایت نمانده است. با همه این احوال، دعا می‌کنم که حضرت مقلّب‌القلوب که مبدِّل دل‌ها، و مخرج‌الحیّ من‌المیّت است، آن دل مرده را دوباره زنده کند و بر چشمانش سرمه حق‌بینی بکشد تا اگر جرأت پنجه درافکندن با ظالمان را ندارد، دست‌کم نمک بر زخم مظلومان نپاشد. به دانشگاه رو کند و ازین پس تحقیق وحقیقت را قبله خود کند و بس! و مظلمه این استبداد آزادی کش ودانش ستیز را بیش از این بر دوش نکشد.

رشته‌های بسیار، گذشته بلند ما را بهم می پیوندد، از هم مدرسه بودن تا هم محلّه بودن تا رفت وآمدهای بسیار در سفر وحضر. آنچه بر این صفحه سپید مرافقت رقم سیاه مفارقت کشید پیوستن تو به ظالمان وحمایت بی‌چون وچرای ایشان بود.این گرایش البته در خون تو بود ،از همان روز که بدنبال دکتر نصر، رییس دفتر فرح، میرفتی همه‌کس میدانست که مقام ومنصبی را طلب وآرزو میکنی، واگر آن تخت وتاج ویران و وارون نمیشد‌ای بسا که اکنون در زمره مقرّبان سلطان بودی وپهلوی پهلَوی می نشستی[۸]. اکنون هم به همان راه می‌روی ودرظلّ ولایت سلطان جایر، بخت خودرا می آزمایی واز شوکت ومکنت کام میگیری ودر گوش وجدانت پنبه ناشنوایی وبر چشم ادراکت نقاب نابینایی نهاده یی تا ظلم ظالمانرا نبینی وناله مظلومانرا نشنوی. بی‌جهت نبود که به محفل انصار حزب الله رفتی وپس از آنکه دوست قدیمت را با تهاجمی سبعانه آزردند، تاییدشان کردی وبرخلاف شرط مروّت آبگینه مودّت را شکستی.اکنون چه میتوانم گفت جزاینکه حافظ وار در گوش تو بخوانم که

 

همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی؟

دریغ آن سایه دولت که بر نااهل افکندی

جهان پیر رعنا را ترحّم در جبلّت نیست

زمهر او چه می‌پرسی ؟ درو همّت چه می بندی؟

 

فروردین ماه ۱۳۹۲

عبدالکریم سروش


منابع و پانوشت ها 

[1] نگاه کنید به رنجنامه سروش دباغ: «هرانکه کشته نشد از قبیله ما نیست»، در سایت جرس: rahesabz.net

 

[2] از جمله مقاله «مطهری و فلسفه تطبیقی» در کتاب «بااحترام»، هرمس 1388

[3] وبلاگ مطالعات قرآنی، مرتضی کریمی نیا. نیز: مجله ترجمان وحی، سال یازدهم ش.اول ، 1386

[4] استادشان آقای داوری البته گفته‌اند دلبستگی به دنیا ندارند ولی این مناصب چون از دوست می‌رسد، نیکوست! من اگر دوندگی های ایشان را در فرهنگستان علوم برای تصدی کرسی ریاست ندیده بودم، شاید این تزهّد و تنزّه را باور می‌کردم.

[5] خوب است جناب حداد به مقاله آقای حسن یوسفی اشکوری تحت عنوان «نه آقای حدادعادل! ادای قانونگرایی به شما نمی‌آید» در سایت جرس و نیز به مقاله «حدادعادل یکی از سه اتهام سروش را به خوبی پاسخ داد، اما در باره فرح و ابطال آرا...» در سایت بازتاب امروز مراجعه کنند و جواب خود را دریافت دارند.اینها همه در دفتر مجازی من بنشانی http://www.drsoroush.com یافت شدنی است.

[6] پیداست که آقای حداد نکته را نگرفته اند و نابجا بکار برده اند. من از دکتر داوری پرسیده بودم شما که میگویی همه رمان هایی که در غرب نوشته می‌شود حامل روح نفسانیت واستکباراست ، آیا همه آنها را که در آمده ودر نیامده خوانده یی؟ صندوق های رأی را اگر من نشمرده ام دیگران که شمرده اند!

[7] آقای عبدالحسین خسروپناه تنهاهنرش قبل از ریاست انجمن حکمت و فلسفه (موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران) این بود که نقدی بر نظریه وحی من بنویسد و در آن هرچه شعر در مثنوی مولوی آمده و کلمه "خر" در آنست نثار من کند. نگاه کنید به سایت خبر گزاری فارس. اکنون هم «صلاح انجمن خویش خسروان دانند» ومیتوانند سخن مرادر باب قول اقای حداد تصدیق یا تکذیب کنند.
[8] چنانچه گفته اند : نصر و فرح هر دو دوستان قدیم اند  ... بر اثر نصر نوبت فرح آید
 

 

نظرات وارده در یادداشت ها لزوما دیدگاه جرس نیست.

 

 

 

ارسال به :


نظرات
siavash : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۲:۰۳ قبل از ظهر
با عرض سلام خدمت دکتر سروش این روشنفکر آزاده که گذار مهم تاریخی‌ کشورمان از استبداد مزمن به دموکراسی ،معطوف به تولیدات فکری و نظری و تئوریک امثال ایشان است . جناب دکتر سروش من عمیقا پاسخ‌های شما را به حداد عادل را خوانده‌ام ، فرای مباحث یاد شده از اینکه شما استاد فرزانه با پلید‌ترین افراد تاریخ کشورم حتا به نکوهش و یادآوری معصیت‌های آنان می‌پردازید ،راستش غمگینم کرد ،چرا که ما برای شما چنان جایگاهی قائل هستیم که ابدان افرادی مانند حداد‌ها شایستگی حتا نکوهش شما را ندارند ،که چه بسا حداد‌ها از اینکه دکتر سروش نام آنها را میاورد ،با اینکه وزن بسیار کمی‌ دارند ،احساس میکنند ، زمین زیر پایشان میلرزد ،استاد گرامی‌ متاسفانه من قبلا در سایت جرس نامه‌ای نوشتم ،و سخنانم بسیار ملایم‌تر از خیلیها بود ولی‌ نامه مرا چپ نکردند ولی‌ گفتار دگر دوستان را با همه تندیش ،چپ کردند.البته گله‌ای ندارم چون آنقدر مسئولین سایت جرس را دوست دارم که این تلخی‌ ،چیزی از علاقه من کم نمیکند ،معهذا من از آقای حداد عادل از همینجا تقاضا دارم در باب کانت شناسی‌ ایشان مرحمتی کنند و با یک دگر اندیش در تلویزیون پدر دامادش با زبان انگلیسی‌ که ما متوجه تسلط ایشون به زبان انگلیسی و فارسی به مناظره بپردازند ،تا ما با تسلط ایشان به زبان انگلیسی و همینطور از شناخت ایشان از کانت پی‌ برده تا قدر این الماس گرنبها در علم فلسفه و زبان شناسی‌ را بیش از پیش پاس بداریم ،
البته استاد گرامی‌ می‌دانم که ما باید عمر نوح بکنیم تا این در خواسته مان عملی‌ شود .
به هر تقدیر ،حکایت آقایان حکایت موش کور است که چون سرش زیر زمین است ،فکر می‌کند که از جعل کتاب و ترجمه دیگران تا کهریزکی کردن مخالفان را کسی‌ نمی‌بیند و نمی‌فهمند ،عین همان سرقت ۷۰۰،۰۰۰ رای !!!!!! که نه ۱ رای نه ۱۰۰ رای نه ۱۰۰۰ رای که ۷۰۰،۰۰۰ رای را جنتی می‌دزدد چون سرش در زیر خروارها مال حرام مدفون است ، بخیال ش که شب است و همه خوابند و و وقت سرقت است. البته در انتها بگویم که آقایان چنان بی‌ آبرو شدند ، و چنان از غم ملت و صبر ملت مست شدند که دگر افشای هر منکری و جنایتی از آنان ،حتا خشم آنان را هم بر نمی‌‌انگیزد .
باز از استاد گرامی‌ دکتر سروش عذر می‌خواهم که مراتب توقع خودم را از ایشان مطرح کردم،امیدوارم دال بر بی‌ ادبی‌ نشود.
به امید آزادی همه زندانیان سیاسی .
با تقدیم احترام
سیاوش
حبیبه صالح نژاد : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۲۶ قبل از ظهر
درود بر حافظه ی قوی و زبان شیوا و قلم زیبایت استاد
سلمان : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۵۳ قبل از ظهر
عالی بود استاد. سینه شما مخزن اسرار عالمان خودفروش است . خداوند به شما عمر طولانی عطا فرماید.
فرشاد : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۵۹ قبل از ظهر
بسیار جالب بود! به نظرم حرف آقای حداد تایید شد، چون نمونه هایی که آقای سروش هم از کتاب انتخاب کرده اند یکسان نیست و تفاوت های آشکاری دارد!
جناب سروش، طول دادن و دراز نویسی بی فایده و...به در و دیوار و حکومت و چرخ و فلک دادن، نمی تواند گواهی بر مدعای بی سند جنابعالی باشد
بنده نه طرفدار حکومتم نه ضد آن، اما در این امر به نظر مدعای جناب سروش کاملا بی سند و بی پایه است
به امید پیروزی حق
بیگی از تهران : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۰:۲۱ قبل از ظهر
با سلام٬
معلوم نیست این آقای سروش برای که و برای چه می نویسد! این سنگ و کلوخ نوشته و اینهمه نثر عهد آل بویه داشتن به چه کار امروز ایران می آید. من این متن را برای بیش از ده نفر کتابخوان فرستادم. هیچ کس آنرا تا پایان نخواند. باید به آقای سروش گفتن حرف حقی را در لباسی کهنه پوشیده ای که کسی را نه حوصله ی خواندن آن است و نه وقت آنرا را دارد. برادر اگر برای خودت می نویسی خب بنویس٬ اگر برای آن مرد و مردان ظالم هم می نویسی خب بنویس٬ اما اگر برای من و ما می نویسی بدان که اینهمه فصاحت و بلغت دیروز برای فرصت و وقت امروز بکار نیاید. سخنت را در غالب و لباس امروز بریز و موجز و کارا بنویس و آسان بنویس که امروز جهان بسوی آسانی میرود و نه بسوی سنگینی و تراکم و پرگویی. اینهمه ... به چه کارت آید. اینهمه مشکل نویسی برای چه. البته که می دانم که نه تو و نه جرس را یارای انتشار سخن حق من نیست. اما چه باک هرکس خر خودش را در راه خودش می راند.
علی - کانادا : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۲:۴۶ بعد از ظهر
من به آقای حداد عادل و تمام مشابهان ایشان نصیحت می کنم که به نفع شان است که سروش را به حال خود بگذارند. از آقای خامنه ای یاد بگیرند که هیچگاه سر به سر او نمی گذارد!
یک ایرانی : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۵۶ بعد از ظهر
جناب آقای دکتر سروش که چه؟
حداد و امثال او را همه می شناسند، متاسفانه شما هم چندان مبری از اشتباه و گناه نبوده اید.به ما بگویید که در آن ستاد انقلاب فرهنگی چه کرده اید؟ آیا یک تصمیم درست داشته اید؟ آیا از هیچ یک از تصمیماتتان ناراضی نیستید؟ آیا کارها و تصمیمات شما ما را به اینجا نرسانده است؟ و حالا خوش و خرم برای خودتان آن طرف آبها زندگی می کنید و هر از چندی نامه نگاری! ولمان کنید آقا! داوری کیست؟ حداد کیست؟ به جهنم که با فرح پریده باشد! با احتار به حق مظلوم، به جهنم که کتاب دزدی کرده! بدبختی فعلی ما عمیق تر از این حرفهاست. بدبختی های فعلی ما از تصمیمات افرادی مثل خود شماست که فرار کرده اید آن طرف آب و حالا ما باید جای شما تاوان پس بدهیم.
ایرج : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۵۱ بعد از ظهر
آفرین به قلم و نثر فوق العاده زیبا و متین و استوار سروش! و چه زیباتر که چنین قلم هنرمندی در جهت دفع ظلم و ظالمین و نشان دادن چهره زشت خاینین و منافقین و سارقین و دفاع از مظلومین مرکب سیاه را بر دل کاغذ سپید می نشاند. از دادار یکتا برای شما و خانواده گرامی سلامتی و عزت مستدام آرزومندم.
حسین : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۲۵ بعد از ظهر
روشنگر بود. با دقت و حوصله همه اش را خواندم همچون نامه قبلی دکتر سروش و جوابیه ی اقای حداد عادل.
بی طرفانه دارم مطلب را پی می گیرم. استدلالات دکتر سروش را منطقی و معقول دیدم.
در این حکومت بر علم و دانش جفاها رفت ...
پاینده ایران : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۸:۵۱ بعد از ظهر
بیگی از تهران<<< آقای سروش مطالب خودرا برای انسان های با سواد می نویسد شما بروید همان کتاب های ساده و روان آقای حداد را بخوانید کفایت منی کند
mohamad : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۰۹ بعد از ظهر
مدتها منتظر جواب کوبنده و گویای دکتر سروش بودم، به حق که قلمی زیبا و ماندگار دارند...
وحید : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۱۵ بعد از ظهر
بر خلاف نظر آنکه استاد سروش را به خاطر سبک یگانه نگارش متهم میکرد باید بگویم همواره از نوشته های ایشان دو گونه لذت میبرم یکی محتوای منقح و مستدل و دیگری فرم دل انگیز .بیشتر به شعر ماند. اما خطاب به آن منتقد عزیز باید گفت: شبپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد
محمد : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۳۴ بعد از ظهر
-بسیاری از مطالب آورده شده به خصوص در ابتدای مقاله نه استدلال است و نه مستند و نه مرتبط بلکه بیشتر بازتاب گلایه های درونی آقای دباغ هست که البته بد رفتاری هایی هم با ایشون شده بود
-در نمونه های آورده شده ترجمه شباهت وجود ندارد
- روشنفکر اگر درد مردم داشت مردم هم به سمت او می روند ولی اگر دردهایش شخصی بود ، توده مردم یادی از او نخواهند کرد
پارسا : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۵۸ بعد از ظهر
در پاسخ به دوست عزیزم آقا یا خانم بیگی که زبان به شکایت از نثر استاد گشوده اند باید بگویم که اینجانب تا این لحظه که ساعت دو نیم بامداد است متن کامل این نامه را با اشتیاق خواندم و اساسا قالب این نوشته و سبکش بیش از حقایق ناب درونش مرا به وجد آورد. دوست عزیز اگر دکتر سروش را یک استاد بزرگ می بینی و کلامش را در می پنداری پس نباید از او خرده بگیری که استادانه سخن می راند و حقیقت را چون در در میان صدفی از سجع و سجایای گفتار مزین می کند. او در واقع هم حرف می زند و هم به اقتضای معلم بودنش تعلیم میدهد
مسعود : ۱۱ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۰:۲۱ بعد از ظهر
افسوس ودوصد افسوس چنین استاد فرزانه ای از وطن باالاجبار دوری گزیند وهزاران شاگرد مشتاق حقیقت جو را از مخزن علم ودانش خود مهجور گزارد.البته در حکومتی که جهل جای علم را درنوردیده بقول دکتر عالم لال است جاهل مکرم.
فیلسوفک : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۱۹ قبل از ظهر
اقای دکتر سروش ارجمند ، تو قهرمان نوشتارهای طویلی .
دوم اینکه اقایان می ایند یکی یکی استغفار می کنند و توبه ،
ایا وقت ان نرسیده که جنابعالی هم اقدامی بفرمائید .
من که یکی دوست ندارم زیاد منتظر بمونم .
علي : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۳۵ قبل از ظهر
سلام و درود بر استاد ارجمند
جناب آقاي دكتر سروش
با زبان قاصرم از خداي متعال براي وجود مبارك و با ارزش حضرتعالي
تني سالم
قلمي نويسا
انديشه اي رباني
نگاهي آسماني
قلبي ملكوتي
درخواست ميكنم
امین : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۵۷ قبل از ظهر
ببخشید این نمونه هایی که ذکر کردید که دلالت بر افتراق در ترجمه داشت تا شباهت و تا حدی بهتر بودن ترجمه حداد را نشان میداد.
جناب دکتر سروش هر وقت توانستی از یکی از ادعاهایی که کردی و بعدا معلوم شد غلط است به صراحت برگردی مثل همین ادعا ما آن وقت فرق خود را با دیگران نشان دادی وگرنه هرچه ادیبانه بنگاری راهی به جایی نخواهی برد
حسین : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۴۸ قبل از ظهر
همواره از نوشته های استاد سروش لذت برده ام
محمد : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۸:۰۴ قبل از ظهر
کجای این ترجمه‌ها شبیه هم بودند؟
مهام : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۰۰ قبل از ظهر
کلام الملوک، ملوک الکلام. درود بر استاد دکتر سروش که الحق و الانصاف آینه تمام نمای حق است و برملا کننده باطل. بدا به حال همج الرعاهایی همچون غلامعلی حداد عادل که آبروی خویش را نزد سلطان جائر بر باد دادند و امروز نه نزد حکومتیان ارزشی دارند و نه آزادگان انها را می پذیرند؛ هر چند هنوز امر ایشان برای قلع و قمع آزادگان و وارستگان از طریق دامادشان (ولیعهد زمان حضرت مجتبی خامنه ای) مطاع است و کسی را یارای ستیزیدن با وی نیست.
علی : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۲:۵۸ بعد از ظهر
افتخار می کنم که ایرانیم افتخار می کنم که فارسسی را می دانم افتخار می کنم که با سروش هم عهد م و فقط و فقط متاسفم که از برکت حضور او دورم و بی نصیب هرچند عطرکلام او از فرسنگ ها فاصله روح را می نوازد . به تعبیر رودکی : دیرزیاد این بزرگوار خداوند
محمد : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۳:۴۲ بعد از ظهر
ضمن عرض سلام خدمت دکتر سروش مردی که آزادگی مهم ترین شاخصه ی اوست

حقا که دین پژوهی شما عافیت طلبانه نیست و ای کاش ما قدر شما را بدانیم و همه میدانند که اگر شما ریاست طلب بودید الان تخت شما از همه زرین تر بود....

و سخنی با دکتر حداد عادل که علی رغم احترام علمی که برای ایشان دارم شایسته بود به جای نگارش آن نامه با خود صادق باشند که از یوم تبلی سرایر گریز و مفری نیست

آنان که به یمین و یسار میزنند که کلام ظلم ستیزانه سروش را بپوشانند بدانند:
عنقا شکار کس نشود دام باز گیر برو این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه
مهدی : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۸:۴۴ بعد از ظهر
دوستانی که شباهت ترجمه ها را نمی بینند یا کورند یا خود را به کوری زده اند.
حامد : ۱۲ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۴۴ بعد از ظهر
من متخصص ترجمه نیستم اما نمونه هایی که آوردید کار رو براتون حداقل سهل نکرد
ابراهیم : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۰۸ قبل از ظهر
در مورد مثال هایی که دکتر سروش از دو ترجمه ذکر کردند: منظور از شباهت ترجمه ها چیه؟ به هر حال هر دو ترجمه از "یک منبع" صورت گرفته اند! اینکه محتوائ ترجمه ها به هم شبیه هستند به نظر کاملاً طبیعیه و "سرقت ادبی" رو اثبات نمی کنه. حداقل اینکه مثال ها اصلاً خوب انتخاب نشده اند. (ضمناً هیاهو و به کار بردن انواع و اقسام آرایه های ادبی و ذکر بیت و آیه و ... استدلال رو موجه نمی کنه.)

یه موضوع دیگه: مواخذه و سرزنش کسی به خاطر آنچه در گذشته بوده و اینکه با چه کسی مراوده داشته (و حالا با واسطه با چه کسی مراوده داشته و ...) اصلاً کار جالبی نیست. اینکه آقای حداد مثلاً توی گرمابه یا تو صف نانوایی به دکتر سروش یه چیزی گفته (که مثلاً من کیف کش نصر هستم و ...)و بعد نقل اون از طرف دکتر سروش فقط باعث می شه من نسبت به هر دو طرف دعوا منزجر بشم. آدم کم کم یاد مشاجره های خیابونی می افته.

فارغ از همه اینها من دوست ندارم دکتر سروش رو در مقام این منازعات ببینم. من دکتر سروشی رو می پسندم که "نهاد ناآرام جهان" رو نوشت. همین.
یار دبستانی : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
یک پیشنهاد برای جرس --< کاش شما هم از سیستم ارسال نظر دارای کارآیی بیشتر استفاده کنید، مثل دیسکاس. که هم قابلیت پاسخ و هم قابلیت ریت داشته باشد. با سپاس
-----
در اشاره به کامنت های قبلی، دوستان توجه بکنند با اینکه عموم مردم استاد را به عنئان یک فیلسوف و نواندیش دینی می شناسند اما ایشان در عین حال یم متخصص ادبیات فارسی نیز هستند، تخصص ایشان بر ادبیات عرفانی و خصوصا مثنوی مثال زدنی است.
لحن استاد مثل همیشه گزنده و تند است، که لازمه نقد علمی است به نظر من. استاد بی احترامی به کسی نمی کنند، اما با کسی رودربایستی هم ندارند و بی پرده مینویسند.
به امید روزی که حضورا در میهن عزیز -چه مخالفان و چه همراهان و طرفداران استاد- از ایشان بهره مند بشوند و گفت و گو بکنند.
رضا : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۲:۲۳ بعد از ظهر
خود گویید و خود خندید
منصوریان : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۳۱ بعد از ظهر
به آن آقای محمدی که به بیگی از تهران توهین کرده و پاسخ حرف حساب او را با فحش داده و او را طرفدار حداد ناعادل خواند. آقای محترم این دیگر چه دیکتاتوری ای ست که نتوان گفت که این آقای بالا سر شما سروش اولا خودش در بر پایی این حکومت و رساندن ایران به لبه ی این پرتگاه مقصر است٬ تقصیری که هرگز شهامت پذیرفتنش را نداشته و دوما این آقا نثرش نثر عهد حجر است. کجایش استادانه است!!! معلوم نیست جرس نشنان غرب چرا پاسخ مهمل نوشته ی این محمد را نمی دهند. هان!! بله بنده هم معتقدم که اولا خداد ناعادل سارق هم مال است و هم کتاب و هم نظر اما در این هم که سروش نوشته است درست است حرفی نیست اما چرا نباید و چرا نشاید و چرا نباید توانست از این آقا از بابت نوع نوشتنش و هم تاریخ کارش ایراد گرفت. چرا ایشان در برابر مردم و در برابر همان خدایی که او تظاهر به باورش دارد توبه نمی کند. چنانکه کس دیگری هم نوشته. چرا دوستان تنشان از کوچکترین انتقادی می لرزد. و واستادشان در می آید!!!
محمد : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۰۲ بعد از ظهر
با سلام خدمت دکتر سروش
جا دارد از جوابیه کامل شما تشکر و قدردانی کنم و مثل همیشه با کلامت و قلمت و برهان ودلالیت و حافظه ی ستودنیت جواب قاطع و بسیار روشن گرفتیم
نیما - مستعار : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۲۰ بعد از ظهر
1-"کجای این ترجمه‌ها شبیه هم بودند؟"
2-"ببخشید این نمونه هایی که ذکر کردید که دلالت بر افتراق در ترجمه داشت تا شباهت و تا حدی بهتر بودن ترجمه حداد را نشان میداد."
3-"-در نمونه های آورده شده ترجمه شباهت وجود ندارد"
4-"من این متن را برای بیش از ده نفر کتابخوان فرستادم. هیچ کس آنرا تا پایان نخواند."
فقط 4 نمونه از نظرات علیه را آوردم تا ببینید اصلا حضرات مراد از مشابهت ترجمه ها را درک نمیکنند.معلوم است که ایشان تصور میکنند باید کلمه به کلمه هر دو ترجمه یکی باشد تا کپی تلقی شود. اگر اینان تا کنون چند خط را خودشان در 2 مقطع زمانی مختلف ترجمه میکردند و تفاوت 2 ترجمه خودشان را مقایسه میکردند آنگاه متوجه میشدند غرض از مشابهت و کپی بودن چیست.
یا تعصب آدم را اینقدر کور میکند و یا اینکه سواد ندارند تا منظور دکتر را بفهمند.
دانشجویان سال اول پزشکی و مهندسی که قاعدتا در ادبیات قوی نیستند از خواندن آثار دکتر حظ میکنند و مورد 4فوق میگوید به 10 نفر داده و نتوانسته اند تا آخربخوانند.
ببینید مقابل ما چه کم سواد و دگم هایی هستند.
جناب عبدالکریم نیازی به تعریف و تمجید من یک لا قبا هم ندارد. فقط میگویم ترا بخدا هرچه میتوانی بنویس و گفته هایت را تالیف کن چون بنظر میرسد خود دکتر هم انگار نمیداند در چه مرتبه ای در ارشاد و تحکیم اعتقادات پیر و جوان قرار دارد.و بزودی خوانندگان آثار او بصورت تصاعدی زیادتر هم خواهد شد.
هوتن : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۲۵ بعد از ظهر
شما گفتید که علی حقی جلوی شما گفته که کتاب مال او بوده و حداد بنام خودش چاپ کرده است و حداد می گوید حقی به او گفته که چنین سخنی نگفته است آیا فکر نمی کنید علی حقی یک مفتری است و دروغگو و ریا کار است و به قصد جنگ خروسی شما و حداد این سخنان کذب را گفته باشد!!!!!!!!!!!!
علی : ۱۳ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۰:۴۰ بعد از ظهر
متاسفانه در فرهنگ ما ، هرجه آدمها پیر تر میشوند گزافه گو تر شده و خودرا برتر از سایر همنوعان دانسته و آسمان ریسمانهائی می بافند که نسل جوان را هرروز فراری تر از روز قبل میکنند . آنها نمیخواهند بفهمند که نسل جوان برای این گونه شعر گوئی ها و کلمات باصطلاح ادیبانه را سر هم کردن و موزون ساختن آنها، تره هم خورد نمیکند و یک جو صداقت را بر تمام این لفاظی ها ترجیح میدهد این آقایانی که رسم دوستی را حتی در مورد یکدیگر بجا نمی آورند چگونه میتوانند نسبت به مردم و کشورشان صداقت داشته باشند . اینها بقول خودشان یار گرمابه و گلستان یکدیگر بوده اند و با کمک و همکاری یکدیگر این مردم را سر کار گذاشته بودند. یکی با شرکت در مبحثات فلسفی تلویزیونی و سوء استفاده از اشعار مولانا و شرکت در انقلاب فرهنگی و قلع و قمع دانشگاه و دانشگاهیان و دیگری با تکیه بر مشاوره های ضد بشری و تحصیل ثروت های هزاران میلیاردی ( آنطور که روزنامه های خودشان نوشتند) .اینان همه سر و ته یک کرباسند و رشته حیاتشان به یکدیگر وابسته است و هیچکدام را بر دیگری مزیتی نیست .بهتر آن است که هم حاج فرج ها و هم مشهدی غلامرضاها این مردم را به حال خود رها سازند که امید خیری از آنان متصور نیست. اینان همه گندم نمای ، جو فروشند.
رسا : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۴:۱۲ قبل از ظهر
فکر میکنم این جواببه دکتر سروش مشت محکمی بود بر دهان دروغگویان و فحاشان که غیر از ترس و وحشت چیز دیگری برای مردم نیاورده اند. مردم را در زندان وحشت نگاه داشته اند و دگر اندیشان را به فحش گویی متهم میکنند. افکار دکتر فراتر از فهم و هاضمه حداد عادل (ظالم ) است که بتواند آنرا درک کند . آنها از نقد نظام در هراس اند . میدانند که اندک اندک عمر شان کوتاه تر میشود. دیکر نمی شود با ترس و وحشت مردم را وادار به تبعیت از یک رژیم ظالم کرد. دگر اندیشان مانند سروش و سایرین تیر را بر ریشه زده اند که زوال را برای رژیم و حامیان زرخرید آن دارد. تفکر واندیشه جدید به عنوان مرگ رژیم است . این ها با نقد سرسازش ندارد نقد یعنی تیر در قلب نظام .
Babak : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۴۷ قبل از ظهر
با تشکر از دکتر عیدالکریم سروش برای این افشاگری های کوبنده که ماهیت بعضی از افراد را بهتر فاش ساخت.
عرفان : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۰۴ قبل از ظهر
درود خدا بر شما ای استاد عزیز.همواره از نوشته هایت حظ وافر می برم.بسیار دعا گوی شما هستم .خداوند به شما و خانواده گرامی تان و دوستانتان سلامتی و عمر طولانی عطا فرماید.
شوریده استاد پرنده از تهران : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۴:۱۰ بعد از ظهر
آقای سروش باید تصمیم بگیرد این مسائل جدی را بسیار ساده بنویسد. آنچه را ایشان نوشته می شود بسیبار ساده هم نوشت. هنر ساده نویسی هنر بزرگی ست. اصلا نوشتن برای ساده کردن فکر است و نه مشکل کردن آن. اگر این مطلب ساده نوشته شده بود می توانست همه ی ایران را بگیرد٬ اما گویی مشکل نویسی و تکلف کار ساده ی سروش است.
رضا : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۴۱ بعد از ظهر
دکتر سروش عزیز، هر جای متن که لازم بود دانشگاهی و علمی نوشتید و هر جا که مناسب تحریر بود دوستانه و با ذکر خاطرات به جا و مناسب، بر قلم شما غبطه می خورم، علاوه بر اینکه بی آبرویی فردی که بی آبروییش بر بسیاری عیان بود، مدلل کردید، ذوق و شوق ما رو هم در تحقیق و تن ندادن به کار خفیف و دزدی علمی که به وفور در این سرزمین به چشم به چشم می خورد زنده کردید. آرزوی طول عمر و سلامتی و فرصت تحقیق بیشتر برایتان دارم.
محمد : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۳۷ بعد از ظهر
با سلام
جناب آفای دکتر سروش چرا به آقای حقی ایراد می گیرید که گفته اند من ترجمه شما(حداد) را هرگز ندیده ام. بابا از این روشن تر هم می شود گفت؟ بنده خدا داره میگه من ترجمه ای از شما ندیده ام. یعنی آنچه که دیده ام ترجمه خودم هست که بنام خود چاپ کرده ای!
اما ای کاش استاد خودشان را به این حد پایین نمی آوردند. اینکه که چرا اینگونه مصلحت دیده اند نمی دانم دلیلش چیست ولی همین که نام این دو کنار هم بیاید هم خوب نیست همان گونه که امام علی می فرماید انزلتنی الدهر حتی قالوا علی و معاویه. این که نام سروش و حداد در یک جا بیاید برای سروش افت است.
علی : ۱۴ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۲۹ بعد از ظهر
راست حسینی، من با خواندن متنهایی که آقای سروش از دو کتاب آقای حقی و حداد عادل اوردند، به این نظر نزدیک تر شدم که حداد عادل خودش دست به ترجمه زده است. آخ گاهی دستکاری یک ترجمه زحمتش از ترجمه مجدد یک متن بیشتر است. این را کسی که ترجمه کرده باشد به خوبی می فهمد.
امضا محفوظ : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۴۸ قبل از ظهر
ایکاش واقعا سروش این مطالب را و دیگر نوشته هایش را سیاده بنویسد. من ابتدا فکر می کردم که این منم که نوشته سروش را غیر قابل هضم می دانم. اما گویی دیگران نیز همین مشکل را دارند. در هر حال افشا گری سروش را ارج می نهم و از نوع نوشتنش و اینهمه دیر نوشتنش و عدم انتقاد از خود انتقاد می کنم. مذهب و دین باید بسیار خصوصی و شخصی باشد و در تحلیل های ما دخالت نکند. متاسفانه در ایران ما همه چیز به دینیات آغشته است. آنچه را از ترجمه اروپا دیده ام آنها توانسته اند از این آلودگیها هم دین را و هم تحلیل را و اندیشه را پاک کنند. سروش دینیاتش و دنیویاتش غاطی پاطی ست. مثل بسیاری دیگر.
آزاد : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۴۹ قبل از ظهر
ممنون دکتر... واقعا حقیقت تودرتوست
رسا : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۸:۲۳ قبل از ظهر
این بار از جناب دکتر خواهش دارم که این مسله وحی و قران را هر چه واضحتر و آفتابی تر مطرح نماییند تا مفاهیم در هاله از ابهام نماید تا فحاشان و دروغگویان از ایهام به تاویل های بی مایه خود نه افتند. باید دلایل معرفتی بیشتری برای بشری بودن قرآن ارایه گردد. زمانیکه آقای شبستری و دکتر این مطلب را مطرح کردند بنابر غامض بودن مطلب تفسیری های زیادی از گفته های ایشان شد که منجر به کفر گویی شد
احسان : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۰:۵۸ قبل از ظهر
آقای سروش روشنفکر آزاده!!!!!! گیرم که آقای نصر با فرح می پریده که شما به همین دلیل در ستاد انقلاب فرهنگی دست به تصفیه استادان و اسلامی کردن دانشگاهها زدید. آیاشما با ارباب قدرت انقلاب اسلامی نمی پریدید. شما که فلسفه نخوانده اید. همین پروزه های شما در انقلاب فرهنگی و اسلامی کردن دانشگاهها شما را شیخ روشنفکران دینی کرد. شما چه می گویید؟ اگر با فرح پریدن جرم است. با رهبران انقلاب اسلامی پریدن چیست؟ سخنرانیها شما در باب آفتاب بودن و کیمیا بودن آقای خمینی و گزینش دانشجویان و استادان و تحولات مطالب درسی برای اسلامی کردن دانشگاهها از یاد نمی رود. همین کارهایی که امروز پیرو طرحهای شما در جمهوری اسلامی صورت می گیرد. جلوی قاضی و ...
یوسف : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۱۳ قبل از ظهر
آقای سروش آقای دکتر داوری با رای اعضای مجمع عمومی فرهنگستان علوم که همه اینها در زمره برجسته ترین دانشمندان کشورند به آقای خاتمی رئیس جمهور وقت پیشنهاد شدند و آقای خاتمی ایشان را به عنوان رئیس فرهنگستان منصوب کرد. مراد شما از کلانتر آقای خاتمی است؟ در همان زمان آقای قوچانی در روزنامه ای که جزو روزنامه های تحت امر شماست تیتر زد: یک علم ستیز رئیس فرهنگستان علوم شد. همین آقای قوچانی است که در مجله مهرنامه گفتگویی مفصل با آقای داوری درخصوص روشنفکری دینی کرده و ظاهرا متوجه شده اند که پروژه های جنابعالی به هیچ جا نرسیده است. دکتر داوری بعد از ناسزانامه شما هم حرف زشتی به میان نیاورد بلکه در مجله نسیم بیداری باز به نقد عالمانه روشنفکری دینی پرداخت. تفاوت فلسفه و ایدولوژی در همین ها است. متاسفم برای شما و مریدان چشم و گوش بسته تان که همان کاری می کنند که مستبدان عالم می کنند. با همین روشها بوده است که پروژه های شما به شکست رسیده است. آقایانی که خود را دوستدار فلسفه می دانند خوب است که بدانند فلسفه گوش می خواهد نه زبان. آن هم زبان هرچه آلوده تر ظاهرا زیباتر و بهتر! کشور ما از ابتدا گرفتار این چیزها بوده است
مهدی : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۳۴ قبل از ظهر
آقای سروش شایسته شما نیست این طور حرف زدن ها. شما روشنفکران را زیر سوال می برید. شما بعد از وکیل وصی بودن پوپر اکنون وکیل وصی علی حقی شده اید. این موارد به شما چه ربطی دارد. شما در این سالها چه می کنید و چه کرده اید. کجاست مفالات شما؟ چه حرف تازه ای زده اید. شما سیاست زده شده اید. حرفهایتان هم سطحی و در حد چغلی کردن و احیانا پرونده سازی به سبک پرونده سازیهای همین حکومت. آقای سروش شما سیاست زده سیاستهایی هستید که خود طرح ریزی کرده اید. امید است سایت جرس این مطلب و کلا مطالب همه اظهار نظر کنندگان را منتشر کنند نه آفرینهایی که مزیدان و شاید خود آقای سروش در دیل ناسزانامه های خود می نویسند. متاسف شدم از این همه تقلیل و تزلزل
امیرحسینی : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۴۹ قبل از ظهر
اولا بحث سر ترجمه نیست.گرچه به نظرمن ترجمه حقی ازخودش است وترجمه حداد هم ازخودش.بحث اصلی سیاسی ودرواقع نفسانی است بین دونفرکه عمری راباهم گذرانده اند ولی حالا روزگار ان دورا به این میهمانخانه مهمانکش روزش تاریک<بقول نیمایوشیج>انداخته است.هردوباید درخود بنگرند.شک نکنید که این دو هنوز هم بایکدیگرهمزبان ترند تامثلابا یکی از علمای قم.به منصوبان اقای حداددرمثلافرهنگستان بنگرید یک اخوند درشان نیست که هیچ اگربعضی ازانهارابه حسین شریعتمداری بدهند یک لقمه شان می کند.این لنگه کفش پراندن ها غیرازادمهای احساساتی به دردکسی نمی خورد.دراینجا اقای حدد که فعلا برقدرت است باید انصاف دهدکه درسالهای اخر ازنظر سیاسی درحق اهل اندیشه کوتاهی کرده بویژه درحق سروش.بایداین را به نحوی به اقای خامنه ای که این چیزهاراخوب میفهمدحالی کند وفکری برای این اوضاع بکنند.
جاوید از تهران : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۲:۲۵ بعد از ظهر
ساده نویسی از آدم پیچیده ای چون سروش بعید است. سروش ساده را مشکل می کند٬ حداد که از خودیهاست و پیچیده! در هر حال افشاگری سروش جای تحسین دارد.
روزبه : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۲۱ بعد از ظهر
با سلام
جناب استاد سروش ؛درود بر شما و قلم سحرانگیزتان! بتاز و بتاز و بتاز. بتاز بر بیداد و استبداد، بتاز بر عمله های
ظلم و جور که هرزه گرد و هرجایی هستند. رسوایشان کن هرزه گردها را.الحق والانصاف که قلمت معجزه می کند.من گمان نمی کنم اگر کسی شما را بشناسد به خودش جرات دهد با شما دربیافتد.من تازه فهمیدم چرا بزرگتر از حدادها جسارت بحث و گفتگو با شما را ندارند. در توصیف اندیشه و بیان و قلم سحرانگیزتان، تنها می توانم به زبان سعدی بگویم: حد همین است سخندانی و زیبایی را.
یک فلسفه خوانده : ۱۵ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۵۷ بعد از ظهر
من متنی از گفتگوی مجله نسیم بیداری از آقای داوری در بخش اظهار نظرها نوشتم اما جرس آن را چاپ نکرد. شما نقد و تدکرات منصفانه و عالمانه دکتر داوری را نمی آورید ناسزاهای سروش را مدام چاپ می کنید؟؟؟ اینکه عین دیکتاتوری است.....!!
نظری : ۱۶ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۳۱ قبل از ظهر
مسئله میزان فرق ترجمه ها در اصل مطلب است. در این فراز هاست که سرقت ادبی معلوم می شود مثلا:

در نظر لایب نیتس مکان که به صورت امری ممتد فهمیده می شود واقعی نیست (حداد)
از نظر لایب نیتس مکان که به عنوان امری ممتد فهمیده می شود واقعی نمی باشد(حقی)

یا

کانت ...اثبات کرده که دوازده مفهوم محض فاهمه و فقط دوازده مفهوم محض وجود دارد.حداد)
کانت ... ثابت کرده است دوازده، فقط دوازده مقوله، و به تعبیری دوازده مفهوم محض فاهمه وجود دارد. (حقی)

بدون نگاه کردن به ترجمه قبلی نمی تواند اینقدر یکسانی در عبارات وجود باشد.ترکیباتی مثل امر ممتد و مفهوم محض فاهمه نشانه های خوبی است.وانگهی جناب حداد استاد راهنمای آقای حقی بوده در ترجمه اولی و لذا بهتر بود هر نظری دارند همانجا به نامبرده بفرمایند تا اصلاح کند .
پوران زند : ۱۶ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۲۸ قبل از ظهر
در اینکه سروش غلیظ و سفت و سخت و متکلف می نویسد حرفی درش نیست. اما مگر بحث سر نوع نوشتن سروش است!! بحث سر این است که دو تا رفیق سابق حالا با هم مشکل دارند و همدیگر را افشائ می کنند. اگر کارهای سروش به نفع حداد نبود او هم الان در مورد انقلاب فرهنگی افشاگری میکرد اما کارهای «فرهنگی» و « انقبلاب فرهنگی » سروش این آقیان را استوار سرکار کرد! شاید البته روزی که ورق واقعا برگردد خداد نیز افشاگری خودش را در مورد حضرات و خصوصا دوستان سابقش بکند. شاد باشید
مجتبی : ۱۶ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۱:۴۷ قبل از ظهر
مایه ی تعجب است، دوستانی هستند که زبان (یا قلم) به سرزنش دکتر سروش گشوده اند که چرا ساده نمی نویسی؟ و ادعا هم می کنند که ده نفر آدم کتاب خوان تا به انتهانتوانسته اند بخوانند. باید پرسید آنها چه جور کتاب خوان هایی بودند که از این نثر شیرین و زبان آهنگین دکتر سروش محظوظ نشدند؟ که ما خواندیم و به سرمستی تا انتها هم خواندیم. برآشفته شدن دوستان از بی سوادی و کم سوادی خود است که قیمت نقل و نبات نمی دانند و به محاوره ی کوچه و بازار خو کرده اند. می ترسم فردا یقه ی شعرا را بگیرند که چرا شعر می گویید ما نمی فهمیم، و قصه بگویید تا راحت هضم کنیم، و یا در ذمّ پیچیدگی سینمای بیضایی بنویسند و بگویند چرا مثل ده نمکی نمی سازی؟
عزت الله : ۱۶ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۱۲:۴۳ بعد از ظهر
من پاسخنامه‌ی دکتر حداد عادل را که خواندم، خیلی نسبت به استاد گرانقد دکتر سروش مشکوک شدم که چرا دانشمندی با این همه فضل و بزرگواری و ادعای اخلاقی زیستن اتهامات اثبات نشده ی را به کسی وارد میکند؛ اما خوشبختانه با خواندن مطلب دوم دکتر سروش همه اشتباهاتم برطرف شد. اما ذکر این نکته را هم لازم می بینم که شاید این افشاگری های اگر جایی خود را به پرده پوشی میداد بهتر بود.
منوچهر : ۱۶ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۵:۴۲ بعد از ظهر
1- خیلی رو راست خدمت استاد عزیزم دکتر سروش عرض میکنم که نوع ورود و خروج شما به مسئله حداد عادل هوشمندانه نبود . بر این باورم که قصد اصلی شما مصالح جمعی و سیاسی بود و احتمالا قصد داشتید ضربه ای به انتخابات ( انتصابات ) جمهوری جهل و جور اسلامی بزنید و علم کردن پریدن حداد با فرح را در همین راستا تفسیر میکنم . اما استاد عزیز مگر پریدن قبح ذاتی دارد ؟ مسلم است که تعامل با دیگر انسانها فی نفسه مذموم نیست و ضمنا انسانها متغیرالاحوالند و پریدن با یک شخصیت خاص ( و در یک زمان خاص) دلیلی برای تعمیم ان به ازمنه بعدی نیست .و صد البته ظلم و جنایت و توحش دار و دسته ی حداد انقدر بی حد و حساب است که اگر شما از باب سیاست و از باب نتیجه گرایی ، داستان فرح و... را پیش کشیده باشی(که نه درست است و نه اخلاقی) باز هم ما بر دست شما و قلم شما بوسه میزنیم ولی به نظر من میشد ورود و خروج هوشمندانه تری هم داشت که در تقابل با حساسیتهای اخلاقی نباشد .
2- نمونه های اورده شده از ترجمه نمیتواند اثبات کننده ادعای دکتر سروش باشد و ترجمه ها متفاوتند . اما این مسئله چندان مهم نیست . در ناعادلی حداد عادل همین بس که از مروجین بندگی فرعون زمان است . ولایت فقیه چیزی نیست مگر توجیه شرعی خدا ساختن از یک بشر . پرده های گوش ما سوراخ شده از فرط یاوه های شما ( ولی فقیه نایب امام زمان است و نهایتا نایب خداست و...) . اقای حداد ناعادل عدالت نشناس ! چه کسی جرات میکند به رهبر فرعون منشتان بگوید بالای چشمشان ابروست ؟؟. اقای حداد ناعادل جمع کنید بساط فرعون پروریتات را . ملت بدبخت ایران شده اند گروگان چند تا ادم دیوانه . اگر مرد هستید ( که نیستید ) اجازه یک راهپیمایی قانونی را در سراسر کشور بدهید تا ببینید چقدر منفورید . یک فرعون درست کرده اید و اسمش را گذاشته اید ولی فقیه . تازه این اقای حداد ادعای تحقیق هم دارد . اولا که شما خیلی که زور بزنی فلسفه دانی و البته فلسفه دانی کم رمق و کم حاصل ولی مطلقا فیلسوف نیستی . فرق فلسفه دان و فیلسوف خلاقیت و نواوری است که شما بهره ای از ان ندارید مگر خلاقیت در دفاع از فرهنگ ولایت فقیه فرعونیتان . شما کجا و امثال ملکیان و سروش و ....کجا ؟البته فیلسوف نبودن عیب نیست ولی دفاع از ظلم و استبداد و فرعون پروری است که عیب و بل جنایت است .
دکتر محمد عاطفی : ۱۶ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۰۰ بعد از ظهر
دکتر سروش عزیز،

همواره مدیون شما خواهم بود که مرا با شهد وجود مولانا آشنا کردید. که صدها ساعت سخنرانی های شیرین شما را که گاه کیفیت چندان مطلوبی نیز نداشتند بارها و بارها شنیدم و هربار غرق در لذت و بی خودی شدم. شما را انسانی وارسته، دانشمند و عارف می شناسم. کسیکه عاشقانه شهد شیرین مثنوی و دیوان شمس بر جانش نشسته و بی خودش کرده و او را به "قماری عاشقانه" کشانیده است.
راستش را بخواهید بر خلاف بعضی از عزیزان از این مکاتبات که البته ریشه در گذشته های دور دارند چندان به وجد نیامدم. من شأن قلم دکتر سروش را بسی بالاتر از درگیر شدن در چنین مجادلاتی می دانم. دریغ است گوهری که خداوند در وجود شما به ودیعت گذارده است به چنین لفاظی هایی که رنگ دنیا زدگی دارند آلوده شود. می دانم و می دانید که چه جفایی بر شما و دیگرانی که مانند شما می اندیشند رفته است و تاریخ بر این حقایق گواهی خواهد داد.
بعد از این ما دیده خواهیم از تو بس
تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
ارادتمندم
علي از ساري : ۱۷ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۳۴ قبل از ظهر
بنده بي اندازه از جناب حدادتشكر مي كنم كه بهانه اي شده اند تا ما بتوانيم از گنجينه جناب سروش بهره هاي وافر ببريم چون هربار استاد دست بر قلم مي برند انسان هم از فرم كلام و هم محتوايش سيراب مي شود .
نيستان : ۱۷ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۳۰ قبل از ظهر
خدا نكند آدم گير قلم مثل سروش وشريعتي وجلال آل احمد بيفته
حداد جان ميفهمم چه ميكشي

چون خدا خواهد كه پرده ي كس درد
ميلش اندر طعنه ي جانان برد مولا نا
مهرابی از قم : ۱۷ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۹:۴۴ قبل از ظهر
با عرض ادب و احترام، چه داند آنکه اشتر می چراند
سید سکولار : ۱۷ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۴:۲۴ بعد از ظهر
با سلام و تحیت
جناب دکتر سروش
اگرچه نه دیندارم و نه دل در گرو دین دارم.سالهاست که درس علم و فلسفه خوانده ام. یادم می آید ازچامرز و پوپر شروع کردم و آشفته های احمد آرام راخواندم لیک تا علم چیست؟فلسفه چیست؟ را نخواندم علم را نفهمیدم. ایدئولوژی را شما از ورطه ی دموکراسی بیرون کشیدید.شما دینداری را از فحش به یک عشق ورزی بدل کردید.
بی دینی که پیش نیاز روشنفکرشدن بود را شما به ریشخند گرفتید.
شما سیصد سال فحش به دین را از دالان علم نادرست و خرد ناپسند نشان دادید.
شما بساط رخت دین را از ورطه ی حکومت بیرون کشیدید.
اگر چه به قول داریوش آشوری تو "غزالی دیگری" هستی و از بن من و تو راهمان جداست ولی شک ندارم که دینداران برای درک من، نخست باید تو را بپذیرند. روشنفکری دینی یقینا کاتالیزوزیست بس جان دار برای زندگی دینداران در عصر مدرن.
در آخر یک اندرز کوتاه از دانشجوی به واسطه مرقوماتت به یادگار بپذیر تامن هم بگویم که شاگرد سروشم و باید درس پس دهم؛ چه بهتر که نخست به استادم!
دکتر جان!
دینداری و به جرم آن، تکلیف مدار.
تو از قضای روزگار ده دوازده سال دیگری با این همه فشار و استرس و درد و زخم مهمان دنیایی، و سپس ما می مانیم و هزاران صفحه از تو و هزاران صفحه نقد و مدح و ستایش تو..
تو ماندی، تاریخ تو را دزدید، درمیان غولها نام تو هم هست..
ملاصدرا و پورسینا و فارابی و ابن عربی که یادت هست؟غزالی که یادت هست؟سروش هم در ادامه خواهد امد.
تو زنده ای، و ماندگار شدی!عجیب است! نقد هارا می توانی جواب دهی پس بده.این فرصت نصیب نیچه می شد به نظرت به این راحتی پوپر اورا متوهم می خواند؟
افشا کن.هرچه میدانی افشا کن.یاد کسروی بخیر.نوشت،تا داستان مشروطه بماند.پس تو هم افشا کن استاد من.صداقتت،سالهاست که برما نهان نیست.
دوم که استادم
حداد ها لیاقت ماندگاری در تاریخ را ندارند ولو به بدنامی.
با مهر
امیر : ۱۸ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۵۲ قبل از ظهر
به نظر من هم موار ذکر شده بر افتراق دو ترجمه گواهی می دهد نه بر تشابه ان ها این یعنی سخن دکتر سروش به قول خودش ابطال شد.
محمدمهدی : ۱۸ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۶:۴۱ بعد از ظهر
از مرشد بسیار قوی جناب آقای دکتر سروش بخاطر امر به معروف و نهی از منکرشان آنهم با ادبیات بی نظیر تشکر می کنم. همچنین از آقای حداد هم می خواهم برای نشان دادن خلوص خود اقدام به ترجمه کتابی دیگر به پیشنهاددکتر سروش نمایند تا جبران مافات شود.
سرکوهی : ۱۹ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۱۶ قبل از ظهر
دوستان بسیار دانای سروش او را تشویق و نصیحتش می کنند که او همچنان سخنان حقش را در این غالب پیچیده ی نامفهوم و سنگین و در این لفافه ی کلفت و دور از دسترس بنویسد. ایکاش ما دوستداران سروش را قدری بیشتر تحمل بود. با سپاس از سروش و دوستان بردبارش!
کاوه راستین : ۱۹ فروردین ۱۳۹۲, ساعت ۷:۲۲ بعد از ظهر
من داستان ترجمه کتاب رو اینجوری میبینم که حداد عادل بعد از دفاع پایان نامه دکترا توسط حقی تا هفت سال بعد که حداد ترجمه خودش رو بیرون داد از ترجمه حقی برای تدریس در کلاسهای درس استفاده کرده و مسلم هستش که در این مدت اونو فوت آب شده و ادعای اینکه هیچ تاثیری از ترجمه حقی نگرفته خنده دار و البته نامنصفانه هستش آقای حداد هم از جهت ترجمه کتاب و هم از جهت دانشی که از تز آقای حقی گرفتن و هم از جهت حقوقی که در این رابطه از دانشگاه گرفتن مدیون آقای حقی هستن.
در رابطه با نمونه هایی که سروش داده اند اگر با فن ترجمه آشنایی داشته باشیم میبینیم که شباهتهای زیادی بین دو ترجمه در لغات استفاده شده با وجود دایره وسیع لغات ادبیات فارسی وجود داره که نشون میده ارتباطی بین دو ترجمه هستش واین شباهت اتفاقی نیست از طرفی بالعکس نمونه هایی که حداد عادل در نامه خود آوردن کلمات مشابه بسیار اندکی با نمونه ترجمه حقی دارن و این عدم شباهت تا این حدهم اتفاقی نیست و نشون میده حداد خیلی به خود فشار آورده تا اونو بهتر بیان کنه.
در هر صورت دلایل سروش رو بسیار منطقی تر دیدم.و تیزبینیهای سروش در این مورد واقعا قابل ستایش است. در مورد حداد عادل با اون موقعیت و جایگاه حکومتیش و البته با توجه به کاندید شدن احتمالیش واسه ریاست جمهوریش مسلمه که همه چی رو انکار کنه.
لطفا کامنت منو بزارین.
ممنون
ارسال نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش

*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی و همچنین توهین و افترا منتشر نخواهد شد .
**از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید.
***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.